تبليغاتX
فدايي سيد علي

وهابيت در خدمت چه كساني است؟

آيا وهابيان هرگز نسبت به مصالح جامعۀ عظيم مسلمانان فكر كرده‌اند؟

آيا هيچ وقت در انديشۀ جلوگيري از منافع استعماري در كشورهاي اسلامي بوده‌اند؟

آيا اشغال غرب سرزمينهاي اسلامي موجب سرگرمي وهابيان شده است؟

وهابيها در برابر نفوذ صليبيها و صهيونيستها در كشورهاي اسلامي چه عكس العملي نشان داده‌اند؟

در مقابل طرفداري از غرب و درهاي باز بر روي غربيها و تسلط ايشان بر ثروتهاي مسلمين و بر سروري و بزرگواريشان چه موضعي گرفته‌اند؟

اين امر بر هيچ كس پوشيده نيست و هر مسلماني كه چشم خود را بگشايد مي‌فهمد كه وهابيان نخستين خدمتگزاران استعمار غربي در كشورهاي اسلامي هستند.

تنها اين نيست بلكه اگر به آثار باقي ماندۀ محمدبن عبدالوهاب و رهبران نخستين بعد از وي بنگري هيچ اثري براي آبادي زمين و برپايي عدالت و دادرسي مظلوم و مبارزۀ با فقر و جهل از آنها نمي‌بيني.

حتي اثري براي بهتر كردن وضع زندگي و ايجاد پيشرفت علمي و اقتصادي و اجتماعي ديده نمي‌شود و اثري از صلح و آرامش به چشم نمي‌خورد، بلكه، جز تكفير مسلمانان و مشرك شمردن آنان و واجب دانستن قتل آنها و اباحۀ خون و اموالشان چيز ديگري نمي‌بيني!!

تنها چيزي كه حساسيت آنها را به خود جلب مي‌كند، صورت قبر و مسجد و شخصي است كه بگويد: اي پيامبر رحمت مرا در نزد خدا شفاعت كن!!

كار وهابيان فقط همين است و غير از اين نيست و همين يگانه تصميمي است كه زير پوشش آن قرار گرفته‌اند، خون مسلمانان را مي‌ريزند، محرمات را مباح مي‌شمرند و يكي پس از ديگري آشوب به پا مي‌كنند و هيچ باكشان نيست كه سرزمين‌هاي مسلمين هدف دشمنان مشرك و كفّار و مسيحيان صليبي و يهوديان صهيونيست واقع شود.

آيا چنان كه زيارت صحابه از قبر حمزه سيّدالشهدا فرزند عبدالمطلب و نماز خواندن آنها در اين مكان، وهّابيان را ناراحت مي‌كند، به همان مقدار آنچه بر بيت المقدّس و مسلمانان افغانستان و عراق و لبنان گذشته در آنها تأثير مي‌گذارد؟

يا چنان كه وجود قبر ريحانۀ رسول خدا، حسين بن علي عليه السلام كه صحابه و تابعان حتي در زمان احمد حنبل چنان كه نقل آن از ابن تيميّه گذشت، براي زيارتش مسافتها طي مي‌كردند، خشم آنها را تحريك مي‌كند، تسلّط آمريكا بر منابع نفتي در سرزمينهاي اسلامي ما، آنها را خشمگين مي‌سازد؟

اي كاش اين امور يا حداقل برخي از اين امور را در آنها مي‌ديديم...

مايۀ تأسف است كه اين همه وقت و زحمت و تلاش و مال و ثروت و نيروهاي فكري، در پرداختن به كارهاي غير قابل توجه و سخنان بي ارزشي صرف مي‌شود كه جز مردم نادان و فرومايه و بي‌فايده، كسي به آنها نمي‌پردازد.

آنچه وهابيان را بر آن داشته است كه اين چنين در اين مطالب دقت به خرج دهند، اموري است كه نمونه‌هاي كامل آنها در زير بيان مي‌شود:

يكي از آنها، كم انديشي و تنگ نظري است. وهابيان غير از اين سخني بلد نيستند و فكري غير از اين در اذهانشان پيدا نمي‌شود.

امر ديگر؛ ناتواني از درك مفهوم زندگي و پيشرفت با زمان است كه به طور كلّي از توجه به تعالي و ترقي مناسب نسبت به مسائل ديني و علمي و اجتماعي در اين عصر جديد عجز دارند. به اين دليل بر همان حرفهاي كهنه و پوسيده تكيه مي‌كنند و در بزرگ داشتن و قداست دادن به آن، زياده وري مي‌كنند، تا از اين راه براي خود روزنه‌اي به منظور مشرف شدن، بر اين دنياي مترقي و پيشرفته پيدا كنند.

از جملۀ اين امور تنگ نظري و كينه توزي است كه نسبت به اين امت اسلامي دارند، خوبي را براي آنها نمي‌توانند به بينند و دلهايشان سرشار از بدخواهي نسبت به آنان است...

هر كس به ياوه گوييها و فريادهاي لرزان و پراكنده و دلبستگيهاي نابجا و سخنان تهمت انگيز وهابيان بينديشد، كم فكري و تنگ نظري و كينه توزي، دشمني و ناداني و نابخردي را به تمام معنا در اين گروه احساس مي‌كند.

ديگر از اين امور، دوستي صريح و آشكار آنان با دشمنان اسلام است، و اين مطلبي است كه نياز به استدلال ندارد و بر هيچ كس پوشيده نيست.

هيچ گروهي از مسلمانان آنچنان اعتقاد به دوستي با غربيها ندارند كه وهابيان با آنها دارند، براي آنها فوتني مي‌كنند و به آنان تقرب مي‌جويند و از كارهاي خائنانۀ ايشان دفاع مي‌كنند و اين عقيدۀ مستمّر وهابيه است كه هرگز راضي نمي‌شوند كه از آن دست بردارند.

وجود وهابيت در كشورهاي اسلامي، باعث رخنه‌اي است كه پيوسته دروازه‌ها را بر روي صهيونيزم و صليبيان ستمگر، باز مي‌كند كه هرگونه بخواهند در جهان اسلام نفوذ كنند، انسانها را بدنام، اموال را تاراج، بناها را ويران سازند و همه چيز را متصرف شوند و پيوسته بر نفوذ خود بيفزايند. آري وهابيان همه چيز را براي اين برادران خيانتكار خود، در هر جا آماده و برقرار مي‌سازند...

اينها همان عناصر پليدي هستند كه در گذشته زمينه را براي غربيها آماده كردند كه نطفۀ اسرائل از همه جا مانده را در قلب كشورهاي اسلامي بپاشند... و اينها همان كساني هستند كه در طول تاريخ تمام حكومتهاي مزدور غرب را تقويت كردند و به اين وسيله جلو جنبشهاي آزادي بخش سازش ناپذير را گرفتند....

اينها همان جرثومه‌هاي پليدي هستند كه امروز آماده‌اند تا جاي پاي چكمه پوشان غربي را در قلب جهان اسلام باز كنند... و رژيم غاصب صهيونيستي وامانده را چنان رسميتي دهند كه هيچ كس حتي انديشۀ براندازي آن را در مخيلۀ خود راه ندهد.

وهابيان ايادي منفوري هستند كه امروز كشورهاي غربي آنها را تقويت مي‌كنند تا جلو بيداري پيروزمندانۀ اسلام را بگيرند و از حكومتهاي مزدور و منافقشان پشتيباني مي‌كنند كه با سلاحهاي آهنين و آتش‌زا براي از بين بردن بيداري اسلامي تلاش كنند.

اين واقعيتي است كه وهابيان به آن تحقق بخشيده و امروز همچنان به آن پايبندند و براي آينده‌شان نيز همين اعتقاد را دارند!!

وهابيها از بيداري مسلمانان مي‌ترسند، چنان كه صهيونيستها از آن مي‌ترسند چرا كه سرنوشت اينها به پايان كار آنها گره خورده است.

شمّه‌اي از رواياتي كه دربارۀ زيارت و توسّل وارد شده است

زيارت(ديدار)

1-      پيامبر(ص) فرمود: «كسي كه پس از مرگ به زيارت [قبر] من بيايد گويي مرا در زندگانيم زيارت كرده است»[سنن الدّار قطني، ج2، ص278، ح193].

2-      پيامبر(ص) فرمود: «كسي كه براي ديدار من به مدينه آيد، من، روز قيامت گواه و شفيع او خواهم بود».[سنن ابو داوود، ج1، ص12، ابن ابي الدّنيا، چنان كه در كتاب وفاءالوفاء، ص 1345، نقل كرده است].

3-      پيامبر(ص) فرمود: «هركسي به منظور اجر الهي براي زيارت من به مدينه آيد روز قيامت در مجاورت من خواهد بود» [السنن الكبري / البيهقي، ج5، ص245].

4-      پيامبر(ص) فرمود: «هركس قبر مرا زيارت كند من از او شفاعت مي‌كنم». [سنن الدّار قطني، ج2، ص278، ح 194].

5-      از اصحاب شافعي نقل شده است: زائر پشت به قبله بأيستد در حالي كه صورتش به طرف ضريح مقدس باشد و اين، قول احمد حنبل است. [وفاء الوفاء، ص 1378].

6-      در كتاب (العلل و السؤالات) از عبدالله بن احمد حنبل، نقل شده است كه گفت: از پدرم پرسيدم: شخصي با دست ماليدن به منبر رسول خدا(ص) تبرك مي‌جويد و آن را مي‌بوسد و به اميد اجر و ثواب از خداوند، نسبت به قبر آن حضرت همين كار را انجام مي‌دهد..
گفت: اشكالي ندارد.[وفاء الوفاء ص 1404].

7-      محّب طبري مي‌گويد: بوسيدن و مسّ كردن قبر جايز است و عمل دانشمندان و بندگان صالح نيز بر اين است.[وفاء الوفاء ص 1406].

8-      حديث امام جعفر صادق از پدرانش كه درود خدا بر آنها باد چنين است: حضرت فاطمه(س) هر جمعه به زيارت قبر حمزه مي‌رفت [تفسير قرطبي، ج10، ص248].

توسّل

1-      دعاي پيامبر(ص): «خدايا تو را سوگند مي‌دهم به حقي كه سؤال كنندگان بر تو دارند كه...».[عمل اليوم و الليلة / ابن سنّي ص 82].

2-      ساوي حنبلي در كتاب(المستوعب) باب زيارت قبر پيامبر مي‌گويد: زائر نزد قبر مي‌آيد روبروي آن پشت به قبله و در طرف راست منبر بأيستد.
آنگاه راجع به كيفيت سلام و دعا گفته است: چنين بگويد:«اللهم انك قلت في كتابك لنبيك:( ولو أنهم اذظلمو انفسهم جاووك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول...) و اني قد اتيت نبيك مستغفراً فأسألك ان توجب لي المغفرة كما اوجبتها لمن اتاه في حياته. اللهم اني اتوجه اليك بنبيك»
خداوندا تو در كتابت به پيامبرت، فرموده‌اي(اگر امت وقتي كه به خود ستم كردند، پيش تو آيند و از خدا آمرزش بخواهند و پيامبر نيز براي آنها طلب آمرزش كنند.)[نساء/24] حال من براي طلب آمرزش نزد پيامبر تو آمده‌ام و از تو مي‌خواهم كه مرا مستوجب مغفرت خود سازي چنان كه هر كس در زندگي پيش او مي‌آمد وي را مشمول آمرزشت مي‌ساختي. خدايا من به وسيلۀ پيامبرت رو به تو آورده‌ام...

3-      در صحيفۀ سجاديه از امام علي بن الحسين عليه السلام روايت شده: «پروردگارا به حق محمد و آل محمد تو را سوگند مي‌دهم كه مرا از هرگونه اندوهي نجات ده».[دعاي شمارۀ/30].

4-      ابوعلي خلال، بزرگِ حنبليها گفته است: هر كار مهمي براي من پيش مي‌آمد، نزد قبر موسي بن جعفر عليه السلام حاضر و متوسل مي‌شدم و حاجت خود را مي‌گرفتم. [تاريخ بغداد، ج1، ص120].

5-      شافعي گفته است: من هر روز بر سرِ قبر ابوحنيفه مي‌روم و به آن وسيله تبّرك مي‌جويم و هرگاه حاجتي داشته‌ام، دو ركعت نماز خوانده و بر سر قبر او حاضر شده، آن جا حاجت خود را از خدا خواسته‌ام و بدون تعجب بر آورده شده است.[تاريخ بغداد، ج1، ص123، مناقب ابي حنيفه، تأليف خوارزمي، ج2، ص199].

6-      ابوبكر محمدبن مؤمّل گفت: روزي در خدمت پيشواي اهل حديث، ابوبكربن خزيمه و همتايش ابوعلي ثقفي با گروهي از بزرگانمان كه جمع زيادي بودند، به سوي قبر علي بن موسي‌الرضا عليه السلام در طوس رفتيم. ابن خزيمه را ديدم چنان در مقابل قبر و بقعۀ او تعظيم و تواضع و زاري مي‌كند كه همۀ ما را به حيرت واداشت.[تهذيب التهذيب، ج7، ص339، شرح حال علي بن نزاربن حيان اسدي].

7-      ابن تيميّه مي‌گويد: از احمد بن حنبل در كتاب(منسك المروزي) توسل به پيامبر(ص) و دعا، نزد(قبر) آن حضرت نقل شده است و نيز ابن تيميّه همين مطلب را از ابن ابي دنيا به طرق گوناگوني كه گواه بر صحت آن مي‌باشد، نقل كرده است.[التوسل و الوسيله از ابن تيميّه، ص 6-105].

آنچه گفته شد، اندكي گزيده از بسيار بود و گرنه در سيرۀ گذشتگان و سخنان آنها، راجع به اين موضوع، مطالبي نامحدود وجود دارد.

كتابهايي كه در ردّ بر گروه وهابيت نوشته شده است

بسياري از دانشمندان مذاهب گوناگون اسلام دربارۀ بدعت وهابيت به بحث و مذاكره پرداخته‌اند، و در ردّ بر آنها و تكذيب حجّتها و بطلان عقايد آنان و مخالفت آن، با كتاب و سنت و نيز با عقيدۀ مشهور گذشتگان و پيشوايان اجتهاد، كتابها و رساله‌هاي فراواني نوشته‌اند.

تعدادي از اين كتابها را مشاهده مي‌فرماييد:

1-      الأصول الاربعة في ترديد الوهّابيه، تأليف: خواجه سرهندي

2-      اظهارالعقوق ممن منع التوسل بالنبي والولي الصدوق، تأليف: شيخ مشرفي مالكي جزايري.

3-      الاقوال المرضية في الرّدّ علي الوهّابيه، تأليف: محمد عطاء الله

4-      الانتصار للاولياء الابرار، تأليف: شيخ طاهر سنبل حنفي

5-      الاوراق البغدادية في الحوادث النجديّه، تأليف: شيخ ابراهيم راوي

6-      البراهين الساطعه، شيخ سلامۀ عزّامي

7-      البصائر لمنكري التوسل، تأليف: شيخ حمدالله داجوي

8-      تاريخ آل سعود، تأليف: ناصر السعيد.

9-      تجريد سيف الجهاد لمدعي الاجتهاد، تأليف: شيخ عبدالله، پسر عبداللطيف شافعي.

10-   تحريض الاغبياء علي الإستغاثة بالأنبياء و الأولياء، تأليف: شيخ عبدالله، پسر ابراهيم،‌مير غيني.

11-   تهكم المقلدين بمن ادّعي تجديدالدين، تأليف: شيخ محقق، محمد، پسر عبدالرحمان حنبلي.

12-   التوسل بالنبي و بالصالحين، تأليف: ابو حامد مرزوق.

13-   جلال الحق في كشف احوال شرارالحق، تأليف: شيخ ابراهيم حلمي.

14-   الحقايق الاسلامية في الرّدّ علي المزاعم الوهابية بأدلّة الكتاب و السنة النبويه، تأليف: مالك داوود.

15-   خلاصة الكلام في امراء البلدالحرام، تأليف: سيد احمد، پسر زيني دحلان مفتي مكه.

16-   الدرر السنّية في الرّدّ علي الوهّابيه، تأليف: سيد احمد پسر زني دحلان.

17-   ردُّ علي محمدبن عبدالوهاب، تأليف: شيخ اسماعيل تميمي مالكي تونسي.

18-   الرّدّ علي الوهّابيه، تأليف: فقيه حنبلي عبدالمحسن الأشيقري.

19-   الرّدّ علي الوهّابيه، تأليف: شيخ ابراهيم، پسر عبدالقادر رياحي تونسي مالكي.

20-   رسائل في الرّدّ علي الوهّابيه، رساله‌هايي در ردّ بر وهابيت، اين رساله‌ها آن قدر فراوان است كه به شماره در آوردن آن مشكل است. و در اوّل آنها نامه‌هاي معاصرين محمدبن عبدالوهاب است بويژه آنچه فقهاي حنبلي در ردّ بر او نوشته‌اند. و بسياري از اين نامه‌ها در اين كتابها آمده است: (التوسل بالنبي و بالصالحين) از ابوحامد مرزوق، و كتاب(الدررالسنّية في الرّدّ علي الوهّابيه) از احمد بن زيني دحلان. و كتاب(علماء المسلمين و الوهابين) از استاد حسين حلمي ايشيق.

21-   سعادةالدارين في الرّدّ علي الفرقتين الوهّابيه و مقلدة الظاهريه، از شيخ ابراهيم، پسر عثمان سمنودي مصري.

22-   السيف الباتر لعنق المنكر علي الأكابر، از ابوحامد مرزوق

23-   سيف الجبار المسلول علي اعداد الأبرار، تأليف: شاه فضل رسول قادري.

24-   صلح الإخوان في الرّدّ علي من قال بالشرك و الكفران، از شيخ داود پسر سليمان بغدادي.

25-   الصواعق الإلهيه في الرّدّ علي الوهّابيه، از شيخ سليمان پسر عبدالوهاب، برادر محمد عبدالوهاب.

26-   فتنة الوهّابيه: احمد پسر زيني دحلان.

27-   الفجر الصادق: شيخ جميل صدقي زهاوي.

28-   فصل الخطاب في الرّدّ علي محمد بن عبدالوهاب، تأليف: شيخ سليمان پسر عبدالوهاب برادر محمدبن عبدالوهاب.

29-   كشف الإرتياب في اتباع محمدبن عبدالوهاب، تأليف: سيد محسن امين.

30-   هذه هي الوهّابيه، تأليف: شيخ محمد جواد مغنيه.

31-   .........

منبع: چهرۀ واقعي وهابيت – مركز پژوهشهاي اسلامي الغدير – ترجمۀ حبيب روحاني

+ نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:53 |

عقيدۀ وهّابيان دربارۀ صفات خداوند

فرقۀ وهّابيه دربارۀ صفات خداوند عقيده‌اي نظير عقيدۀ مجسمه دارند، زيرا خدا را داراي اعضا مي‌دانند از قبيل دست و پا و چشم و صورت... سپس براي او نشستن و حركت كردن و نقل و انتقال و فرود آمدن و بالا رفتن معمولي چنان كه از ظاهر اين الفاظ معلوم مي‌شود، قائلند!! پناه بر خدا از آنچه اين نادانان او را به آن، وصف مي‌كنند. [هدية السنّيه – رسالۀ چهارم، از عبداللطيف نوۀ محمدبن عبدالوهاب].

وهّابيها در اين عقيده مقلّد ابن تيميّه‌اند و اين در اصل عقيدۀ حشويه از اصحاب حديث است كه شناختي از فقه (اسلامي) و اصول ثابت ديني ندارند، از اين رو به دنبال همان چيزي مي‌روند كه از ظاهر لفظ مي‌فهمند و حشويه هم اين عقيده را از مجسّمۀ يهود گرفته بودند.

بر اين اساس وهّابيان عقيده‌اي را اظهار كردند كه توانايي نداشتند، حتّي يك حرف از آنرا، از يكي از صحابه يا از طبقۀ نخست تابعان نقل كنند. و بعد ادعا كردند كه اين عقيدۀ تمام پيشينيان است و با گفتار طولاني، نامربوط و بدون دليلي قانع كننده، ظاهر سازيش كردند.

از اين گذشته، وهّابيت براي اين عقيدۀ خود جز يك حرف كه ابن تيميّه بدروغ از دهانش پرانده است چيزي نيافته است، آنهم تنها افترايي است كه هيچ قابل قبول نيست مگر براي مقلّدان متعصب يا ساده‌لوحاني كه هر چه مي‌شنوند بدون دقت مي‌پذيرند...

ابن تيميّه راجع به مهمترين استدلال خود بر سند اين عقيدۀ وهّابيت مي‌گويد: صحابه در تأويل هيچ يك از آيات صفاتي قرآن اختلافي ندارند (سپس مي‌گويد:) من تمام تفاسيري كه از صحابه نقل شده و احاديثي را كه روايت كرده‌اند مطالعه كردم و بر بيشتر از صد كتاب تفسير از كوچك و بزرگ كه شمارۀ آنها را خدا مي‌داند، آگاهي يافتم، اما تا اين ساعت از هيچ صحابي، نديدم كه چيزي از آيات و روايات در مورد صفات(خدا) را بر خلاف مفهوم ظاهرش تأويل كرده باشد. [تفسير سورۀ نور، از ابن تيميّه، ص 179-178]. در همان كتاب ابن تيميّه گفته است: وي اين حرف را در نشستهاي خود بسيار تكرار مي‌كرده است...

اما اين سخن ابن تيميّه نادرست است و گواه بر بطلان آن، تمام كتابهايي است كه راجع به تفسير آيات صفات نوشته شده است. بويژه كتابهايي كه تفاسير صحابه را نقل كرده و نيز كتابهايي كه ابن تيميّه تأكيد بر آنها دارد و مي‌گويد: اين كتابها تفاسير صحابه و گذشتگان را با سندهاي صحيح روايت كرده است و در آنها چيزي از اين مسائل ساختگي و اكاذيب وجود ندارد. و مهمترين اين كتابها، تفسير طبري و تفسير ابن عطيّه و تفسيري بغوي مي‌باشد. [مقدمه في اصول التفاسير، از ابن تيميّه، ص51]. در تمام اين تفاسير، تأويل آيات صفات، بر خلاف ظاهر از صحابه نقل شده و اين امر در تمام آيات صفات، جريان دارد.

از باب مثال به تفسير آية الكرسي در نظر طبري و ابن عطيه و بغوي، نگاه كنيد كه تمام اينها از قول ابن عباس نقل مي‌كنند: كُرْسيّهُ يعني علم خدا.

ابن عطيه به همين تفسير قناعت كرده و هر چه را كه در اين مورد از غير ابن عباس نقل شده، جزء اسرائيليات و اخبار حشويه دانسته است كه نبايد به آن اعتنا شود. [شوكاني در تفسيرش، فتح القدير، ج1،ص272، اين مطلب را از ابن عطيه نقل كرده است].

همچنين تمام آياتي كه در آنها كلمه«وجه» ذكر شده از قبيل(وجه ربك) يا (وجهه) يا (وجه الله)، نخستين چيزي كه در اين مورد از صحابه نقل كرده‌اند، تفسير به قصد ثواب يا غير اينها است چنان كه مقام اقتضا مي‌كند.

بنابراين تنها برهان وهّابيه بر عقيدۀ خود در جسم دانستن خدا، افترايي است كه بر صحابه مي‌بندند و در حقايق ديني دروغ بافي مي‌كنند و نسبت باطل حتي به كتابهاي تفسير مشهور ميان مردم مي‌دهند با اين كه تحقيق در اين زمينه، امري بسيار آسان است كه هر خواننده‌اي مي‌تواند به اين تفاسير مراجعه كند تا به حقيقت مطلب دست يابد.

از باب مثال، تفسير بغوي را ببينيد كه ابن تيميّه زياد آن را بزرگ دانسته و گفته است: وي اخبار جعلي و ساختگي را نقل نكرده است و در اين كتاب به تفسير اين آيات در مورد صفات مراجعه كنيد: بقره، آيه115 و 255 (آية الكرسي) و 272، رعد آيه 22، قصص آيه 88، روم آيه 38 و 39، دهر آيه 9، ليل آيه 20.

پس از مراجعۀ به تفسير بغوي، افترا  و دروغ و بهتان عظيمي را كه وهّابيه به اين دين بزرگ و سلف صالح نسبت داده‌اند خواهيد شناخت.

وهّابيت و مسلمانان

بدعت بزرگ فرقۀ وهّابيه:

وهّابيها عقيده دارند كه فقط آنها داراي توحيد خالص هستند ولي بقيۀ مسلمانان مشركند و كشتن آنها و كشتن اولادشان حلال و غارت اموالشان جايز و سرزمينهايشان جزء بلاد كفر و شرك مي‌باشد!!

اين گروه معتقدند كه هر مسلمان، تا وقتي كه به مسجد و قبر رسول خدا تبرك جويد و قصد زيارت آن كند و از او شفاعت بخواهد، شهادت به كلمۀ «لااله الاالله و محمد رسول الله» هيچ سودي به حالش ندارد.

اينها مي‌گويند مسلماني كه به اين امور معتقد است مشرك است و شركش از شرك اهل جاهليت و بت‌پرستان و ستاره پرستان شديدتر است!

[به كتابهاي : الرسائل العمليه التسع تأليف محمدبن عبدالوهاب، ص79، تطهير الاعتقاد تأليف صنعاني، ص7،12،35 ، فتح المجيد، ص 41-40 و رسالۀ اربع القواعد و رسالۀ كشف الشبهات از محمدبن عبدالوهاب و جز اينها كه از امهات كتابهاي وهّابيان است مراجعه شود].

محمدبن عبدالوهاب در رسالۀ (كشف الشبهات) حدود 24 مورد لفظ شرك و مشرك را بر تمام مسلمانان اطلاق كرده، جز بر پيروان خودش، و حدود 20 مورد آنها را كفار، عبادالاصنام، مرتدين،منكران توحيد، دشمنان توحيد، اعداءالله و مدعيان اسلام، ناميده است و پيروان او هم در ساير كتابهايشان چنين كرده‌اند.

آيا اين عقيدۀ خود را وهّابيان از اجماع پيشينيان نقل كرده‌اند، يا اين كه بدعتي را مرتكب شده‌اند؟

ابن حزم ضمن بيان اصل و قاعده‌اي چنين مي‌گويد:«هيچگاه مسلمان به مجرد يك گفته يا نظري كه در مساله اعتقادي اظهار كند نه كافر مي‌شود و نه فاسق» سپس ابن حزم پيشوايان گذشته را كه قائل به اين قول بوده‌اند بر شمرده تا اين كه مي‌گويد:«اين سخن تمام صحابه است كه ما مي‌شناسيم راجع به اين مساله، و اختلافي در اين مورد نمي‌بينم» [الفصل، ابن حزم، ج2،ص 247. و نيز به كتاب: اليواقيت و الجواهر شعراني، مبحث 58 مراجعه كنيد].

ابن تيميّه خود تصريح كرده است كه هيچ كس به جز خوارج، فرد مسلماني را به علّت گناه و اظهار نظر، كافر ندانسته است. [مجموعۀ فتاوي ابن تيميّه، ج13،ص20].

بنابراين وهّابيان در اين بدعتشان به هيچ گروهي از گذشتگان اقتدا نكرده‌اند مگر به خوارج!!

وهّابيها و خوارج

مايۀ شگفتي است كه شباهت ميان وهّابيان و خوارج در امور منحرف كننده از جامعۀ مسلمين، آنچنان افزون است كه حتي محقق، خيال مي‌كند اينها همانها هستند هر چند ميانشان، فاصلۀ زماني وجود دارد.

اينك به وجوه مشابهت و توافق ميان اين دو گروه مي‌پردازيم:

الف- خوارج جداي از همۀ مسلمانان گفته‌اند: مرتكب كبيره كافر است.

وهّابيها نيز مسلمان را به خاطر انجام برخي از چيزهايي كه گناه شمرده كافر دانسته‌اند: [ به كتاب كشف الشبهات محمد بن عبدالوهاب و تطهير الاعتقاد صناعي مراجعه شود].

ب- خوارج سرزمين اسلامي را كه گناه كبيره در آن شايع شود، سرزمين كفر و دار حرب ناميده‌اند و هر كاري را كه رسول خدا(ص) با كافران روا مي‌دانست با اينها روا مي‌دارند، يعني خون و مالشان را هدر مي‌دانند.

وهّابيها نيز اگر مسلمانان سرزميني سفر زيارت قبر پيامبر (ص) يا قبور بندگان صالح خدا را روا بدانند و از آنها شفاعت بخواهند، حكم به كفر آنها مي‌دهند، هر چند از عابدترين و صالح ترين مردم باشند.

نتيجه دو وجه گذشته، اين مي‌شود كه عقيدۀ وهّابيان از خوارج بدتر است زيرا خوارج گناهاني را مورد توجّه قرار مي‌دهند كه تمام مسلمانان آنها را از كباير مي‌دانند، اما وهّابيها كارهايي را گناه كبيره و موجب كفر مي‌دانند كه اصلاً گناه نيست بلكه مستحباتي است كه بدون خلاف، سلف صالح از قبيل صحابه و تابعان و اشخاصي كه بعدها آمدند به آن عمل مي‌كردند، چنان كه گذشت.

ج- يكي از شباهتهاي وهّابيها با خوارج سختگيري در دين و تعصب جاهلانه و جمود در فهم آن مي‌باشد.

وقتي خوارج اين آيۀ قرآن را مورد توجه قرار دادند« ان الحكم الا الله» (انعام/57).

گفتند: هر كس اجازۀ داوري و حكومت كردن به غير خدا دهد، شرك به خدا آورده است. و اين آيه را كه گذشت شعار خود قرار دادند و سخن حق بود كه ارادۀ باطل داشتند و اين كارشان تعصب ناروا و ناداني بزرگي بود، زيرا داوري در نزاعها و اختلافات از نظر قرآن و عقل و سنت پيامبر (ص) ثابت شده و سيرۀ رسول اكرم و صحابه و ياران او بوده است.

وهّابيها نيز وقتي به اين آيات برخورد كردند: «اياك نعبد و اياك نستعين» و «من ذاالذي يشفع عنده الا بإذنه» (بقره /255)  و «لا يشفعون الا لمن ارتضي» (انبيا/28) معتقد شدند كه هر كس شفاعت پيامبر و بندگان صالح خدا را بخواهد، شرك به خدا آورده و هركس قصد زيارت پيامبر(ص) كند و از او شفاعت بخواهد، او را پرستيده و او را خدايي غير از خدا دانسته است. به اين ترتيب، شعار وهّابيان اين بود «لا معبود الا الله» و «لاشفاعة الا الله» و اين كلمۀ حقي است كه باطل از آن اراده مي‌شود، و اين نيز تعصب و ناداني بزرگي است، زيرا اين امور در سيرۀ اصحاب و تابعان، جوازش ثابت است، چنان كه گذشت.

د- ابن تيميّه مي‌گويد: «عقيدۀ خوارج نخستين بدعتي است كه در اسلام ظهور يافت، پيروان اين عقيده، مسلمانان را كافر شمردند و ريختن خونشان را حلال دانستند» [مجموعۀ فتاوي،ج13،ص20] بدعت وهّابيت نيز چنين است و اين آخرين بدعتي است كه در اسلام پديد آمد.

ه‍- احاديث شريف و صحيحي كه دربارۀ خوارج و خروج آنها از دين سخن مي‌گويد، بعضي از آنها بر وهّابيت نيز تطبيق مي‌شود... از جمله در حديث صحيح از پيامبر(ص) نقل شده است كه فرمود: ( انسانهايي از ناحيۀ مشرق خروج مي‌كنند كه قرآن مي‌خوانند اما از حنجره‌شان تجاوز نمي‌كند از دين بيرون مي‌روند چنان كه تير از كمان خارج مي‌شود، شعارشان تراشيدن سرشان مي‌باشد).[صحيح بخاري، كتاب توحيد، باب 57، ح7123].

قسطلاني در شرح اين حديث گفته است:«منظور از ناحيۀ مشرق، از طرف شرق مدينه است، مثل نجد و بعد از آن».[ارشاد الساري، ج15،ص676،طبع دارالفكر، سال 1410ه‍].

نجد، زادگاه فرقه وهّابيه و جايگاه نخستيني است كه از آن جا ظهور كرد و منتشر شد... و نيز تراشيدن سر، شعار وهّابيها بود و پيروان خود را به اين كار، امر مي‌كردند، حتي زنان را، و اين شعار هيچ كس از بدعت گذاران پيش از ايشان نبوده است. از اين رو برخي دانشمندان همزمان با پيدايش وهّابيت مي‌گويند: «دربارۀ رد وهّابيها،‌ هيچ نيازي به نوشتن كتاب نيست همين سخن پيامبر(ص): (شعارشان تراشيدن سر است) در رد آنها كافي است زيرا هيچ كس از بدعت گذاران غير از آنها، اين شعار را نداشتند».[فتنه الوهّابيه، تأليف زيني دحلان، ص19].

و- حديث شريف پيامبر(ص) دربارۀ خوارج:(مسلمانان را مي‌كشند و بت‌پرستان را باقي مي‌گذارند) [ابن تيميّه اين سخن را در كتاب مجموعة الفتاوي، ج13، ص32 ذكر كرده است]. چنين است وضعيت فرقۀ وهّابيت به طور كامل كه هيچگاه يورش جنگي نكردند مگر با اهل قبله و در تاريخ از اين كه با بت‌پرستان بجنگند يا قصد آن را داشته باشند خبري وجود ندارد بلكه حتي در اصول و كتابهايشان كه پر از لزوم جنگ با اهل قبله است، از اين امر ذكري به ميان نيامده است!!

ز- بخاري نقل كرده است كه عبدالله ابن عمر در وصف خوارج گفته است:«خوارج آياتي را كه دربارۀ كفار نازل شده دربارۀ مؤمنان قرار داده‌اند».[صحيح بخاري، كتاب استتابة المرتدين، باب5].

از ابن عباس نقل شده است: «مثل خوارج نباشيد كه آيات نازل شده دربارۀ (كفار) اهل كتاب و مشركان را به اهل قبله تأويل كردند و از علوم اين آيات بي‌خبر ماندند، در نتيجه، خونها ريختند و ثروتها غارت كردند».

اين است حال وهّابيه؛ آيات نازل شده دربارۀ بت‌پرستان را راجع به مؤمنان دانستند، كتابهايشان از اين مطلب پر است. وعقيده‌شان بر اين پابرجا.

ح- گفتگو ميان يكنفر سنّي و يكنفر وهّابي.

وهّابي گفت كتابهاي حنبليها همان كتاب وهّابيهاست، پس چه چيز از آنها را انكار مي‌كني؟ و نمي تواني وهّابيان را مورد مؤاخذه قرار دهي مگر به آنچه با صراحت در كتابهايشان به بيني، و آنچه مخالفان مي‌گويند اعتباري ندارد.

سنّي گفت: تو دربارۀ قرامطه، چه مي‌گويي؟

وهّابي گفت: آنها كافر ملحد هستند.

سنّي گفت: قرامطه عقيده دارند كه مذهبشان مذهب اهل بيت است و كتابهاي اهل بيت نيز كتابهاي آنهاست، آيا تو در كتابهاي اهل بيت جز حق و نور چيزي مشاهده مي‌كني؟

وهّابي گفت: قرامطه دروغ گفته‌اند، اين شما و ناقلان تاريخ كه كفر و دروغ قرمطيها را اثبات مي‌كنند.

سنّي گفت: آيا دليلي بر حجيّت گفتار تاريخ نويسان داري؟

وهّابي گفت: آري زيرا شافعي تصريح كرده است به اين كه گفتۀ مورّخان كه گروهي از گروهي ديگر نقل مي‌كنند بهتر از گفتۀ محدثان است كه يكنفر از فرد ديگري نقل مي‌كند.

سنّي گفت: بنابراين وقتي من از مورخاني كه با وهّابيان بوده و آنها را مشاهده كرده‌اند، نقل مي‌كنم كه تصريح به كفر وهّابيت كرده‌اند، واجب است آن را بپذيري.

سنّي اضافه كرد كه عمل انسان حجت و دليل بر خود او است، هر چند زبانش او را تكذيب كند و قرامطه به دليل اين كه خون مسلمانان و اموال آنها را حلال دانسته‌اند، شبهه‌اي در كفر آنها باقي نمي‌ماند و اربابان تو نيز چنين هستند.

وهّابي خشمگين شد و نمي‌دانست كه چه بگويد...

سنّي گفت: شما در مورد رواياتي كه راجع به خوارج و خروج آنها از دين و اين كه آنان سگهاي جهنّم و بدترين كشته شدگان در زير آسمان كبود هستند، وارد شده، چه مي‌گوييد؟

وهّابي گفت: از مجموع اين روايات به طور قطع معلوم مي‌شود كه خوارج از دين خارج شده و مستوجب خشم خداوند مي‌باشند، اما آنها كساني هستند كه علي عليه السلام در نهروان آنان را به قتل رساند، در حالي كه وهّابيه از آنها نيستند.

سنّي گفت: چرا خوارج مستوجب خشم خدا شدند، آيا به دليل اين كه صحابه نماز و روزۀ خودشان را در قبال نماز و روزۀ خوارج كوچك شمردند؟

وهّابي گفت: خير

سنّي گفت: پس آيا به دليل زهد آنها و بريدن از لذّتها و به خاطر اين بوده است كه قرآن را مي‌خواندند و به رأي خود تفسير مي‌كردند و گفتار بهترين مخلوق را مي‌گفتند؟ [اشاره به حديثي است كه در وصف خوارج گفته‌اند: «خوارج قول بهترين مخلوقها را مي‌گويند» يعني به زبانهايشان حق مي‌گويند].

وهّابي گفت: خير

سنّي گفت: پس به چه دليل بوده است؟

وهّابي زبانش به لكنت افتاد و نتوانست پاسخ دهد.

سنّي (كه ديد وهّابي از پاسخ عاجز مانده خود قضيه را فيصله داد و گفت خوارج مورد خشم خدا واقع نشدند مگر به دليل اين كه ريختن خون و تاراج مال مسلمانان را مباح دانستند و آنان را كافر شمردند و تنها خود را مسلمان به حساب آوردند. و شكي نيست در اين كه هر كس چنين ويژگي داشته باشد چنين كيفري نيز خواهد داشت.

وهّابيون و غُلات

روزنه‌اي به حقيقت

غُلات گروهي هستند كه در احترام بعضي اشخاص زياده روي كردند و آنها را تا مقاماتي فوق مقامات بشريّت بالا بردند.

همزمان با محمدبن عبدالوهاب كه در سرزمين نجد دعوت جديدش را آشكار مي‌كرد، شخص ديگري دعوت ديگري را آغاز كرد كه در اين دعوت خود بسياري از عقايد فراموش شدۀ افراطيان نخستيني كه دربارۀ امام علي عليه السلام و ساير خاندان پيامبر(ص) غلوّ كرده بودند را تجديد كرد.

دعوت اخير از اين نظر كه مخالفان خود از مسلمانان را كافر مي‌شمرد، و صحابه را مورد طعن قرار مي‌داد، به دعوت محمدبن عبدالوهاب شباهت داشت ولي اين دعوت اخير از وهابيه پا را فراتر نهاد و با صراحت اغلب صحابه را كافر دانست...

صاحب دعوت اخير(شيخ احمد احسائي در گذشته به سال 1241 ه ، است و پيروانش شيخيه ناميده مي‌شوند)، هنگامي كه احسائي از دنيا رفت، جانشينش كاظم رشتي و جايگاهش شهر كربلا بود.

موضع وهابيون در برابر اين دعوت همزمان چه بود؟

در زماني كه مركز شيخيه شهر كربلا و رهبرشان كاظم رشتي بود، وهابيه به اين شهر، يورش بردند و بر طبق عادتي كه در همۀ جنگهايشان داشتند، هزاران نفر مرد، زن و كودك را به قتل رساندند و ثروتها را به تاراج بردند و خانه‌ها را خراب كردند، اما در اين ميان، به كاظم رشتي امان دادند و خانۀ او را محل امن و كسي را كه به آن جا پناه ببرد در امان قرار دادند!! [الوهّابيه نقد و تحليل، از دكتر همايون همتي، ص24].

اين نكته‌اي است كه از چهرۀ واقعي وهابيت پرده بر مي‌دارد و ادعاي باطلشان را پيرامون اخلاص در توحيد و مبارزۀ با شرك، برملا مي‌سازد!

اكنون بر مي‌گرديم و از ابن تيميّه سخن مي‌گوييم كه وهابيون او را رهبر و پيشواي خود مي‌دانند. و موضع او را در مقابل يكي از گروههاي افراطي، مورد بررسي قرار مي‌دهيم و آن، فرقۀ يزيدي است كه دربارۀ يزيدبن معاويه غلوّ كرده‌اند و از جملۀ اينها، گروه(عدويه است) منسوب به عدي بن مسافر كه نخست رهبر گروه بود و سپس دربارۀ او و همچنين يزيد غلوّ كردند؛ ابن تيميّه به سستي و بي‌ارزشي اين انديشه توجه و موضعگيري سختي با آن داشت، چنان كه موجب ايجاد شكوك و اشكالات فراواني شد.

ابن تيميّه كه به سختگيري و حمله به ساير گروههاي اسلامي و توصيف آنها به ضلالت و گمراهي و كجروي، شهرت دارد،(بايد ديد كه) با اين افراطيان شرك چگونه سخن مي‌گويد:

در نامه‌اي كه به خوارج نوشته آنها را با سخني شگفت انگيز و خوشايند، مورد خطاب قرار داده و به اسلام و ايمان داشتن توصيفشان مي‌كند و به روشي چنان برادرانه و آرام، نصايح خيرخواهانۀ خود را به آنها تقديم مي‌دارد كه با هيچ يك از گروههاي ديگر اسلامي از قبيل اشعريه و شيعۀ اماميه و زيديه و معتزله و مرجئه و جز اينها، حتي يك حرف از اين سخنان آرامش بخش نگفته است.

نامه‌اي كه نوشته اين است:«از احمد بن تيميّه به گروهي از مسلمانان منسوب به سنت و جماعت از پيروان پير عارف، ابوالبركات، عدي بن مسافر اموي خدايش رحمت كند و راهيان راهشان، خدا همۀ آنان را در پيروي راه او توفيق دهد و به اطاعت او و اطاعت پيامبرش كمك كند... درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد، اما بعد...» [الوصية الكبري، از ابن تيميّه، ص5].

به اين نحو، ابن تيميّه خوارج را از مسلمانان منسوب به سنت و جماعت قرار داده با اين كه بدون خلاف اين گروه، افراطي و از غلات هستند و غلات هم به اجماع تمام فرق اسلامي و به اقتضاي كتاب و سنت، مشرك و از اسلام خارجند، زيرا به توحيد خدشه وارد كرده‌اند، پس از اسلام خارج و به شرك وارد شدند. آيا اين موضعگيريها پند و اندرز دارد؟

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:32 |

به بهانه فتواي اشرار براي تخريب حرم مطهر سيدالشهدا امام حسين عليه السلام.

دولت جنايتكار آل سعود بعد از اين فتوا فرموده‌اند: اين فتوا كار صهيونيستها بوده. يكي به من بگه ... يكي اين ذهن تاريكه منو روشن كنه مگه فرقي هم بين دولت آل سعود و صهيونيستهاي وحشي و جنايتكار وجود داره؟!!! رژيم ددمنش و جنايتكار صهيونيستي خواهران و برادران ما را در سرزمين‌هاي فلسطين و لبنان قتل عام مي‌كنند و هزينه اين جنايات توسط شكمبارگان عرب تأمين مي‌شود. دولت ضد اسلامي آل سعود حجاج بيت الله الحرام را به شهادت مي‌رساند رژيم غاصب صهيونيستي حمايت مي‌كند... صهيونيستها جنايت مي‌كنند عربستان حمايت!. به به!!

وهابيت و  بنيانگذارش

فرقۀ وهابيت چنان كه از نامش پيداست، منسوب به محمّد پسر عبدالوهّاب، پسر سليمان اهل نجد مي‌باشد كه سال 1111 ه‍، به دنيا آمد و سال 1206 ه‍، از دنيا رفته است.

اين شخص مقداري از علوم ديني فراگرفته بود و نسبت به مطالعۀ خبرهاي مدعيان نبوت از قبيل مسيلمۀ كذاب و سجاج و اسود عنسي و طليحۀ اسدي علاقۀ فراواني داشت، از اين رو در همان ايام تحصيل گمراهي و انحراف شديدي از او پيدا شد، تا آنجا كه پدر و ديگر اساتيدش را بر آن داشت كه مردم را از وي برحذر دارند و دربارۀ او گفتند: اين شخص بزودي گمراه مي‌شود و خدا كساني را كه از رحمتش دور و به شقاوت مبتلا ساخته باشد به وسيلۀ وي گمراه مي‌سازد.

در سال 1143 ه، نامبرده فراخواني به مرام جديدش را آغاز كرد، امّا پدر و اساتيدش در برابر وي برخاستند و گفته‌هايش را باطل ساختند و نتوانست رونق بگيرد، تا آن كه پدرش در سال 1153 ه، از دنيا رفت. پس دعوتش را ميان عوام الناس و ساده لوحان دوباره آشكار ساخت و فرومايگان از او پيروي كردند، اما شهروندانش بر او شوريدند و خواستند او را بكشند. او به شهر (عيينه) فرار كرد و به فرمانرواي آنجا نزديك شد و با خواهر او ازدواج كرد و نزد وي مردم را به سوي خود و آيين دروغين خود فراخواند، اما مردم عيينه عرصه را بر او تنگ كردند و او را از شهر خود بيرون راندند. او به طرف (درعيه) در شرق نجد گريخت سرزميني كه پيش از آن، جايگاه مسيلمۀ كذّاب و خاستگاه فرقه‌هاي منحرف و آيينهاي دروغ بود. در اين سرزمين، افكار محمدبن عبدالوهاب رواج پيدا كرد و فرمانرواي آن جا، محمدبن سعود و عامّۀ مردم از او پيروي كردند.

اين شخص با اين كه حقيقتاً از كساني نبود كه حتّي رابطه‌اي با اجتهاد داشته باشد، اما همانند يك مجتهد مطلق در تمام امور دخالت مي‌كرد و اعتنا به قول هيچكس از پيشوايان اجتهاد گذشته و حال نداشت.

اين ويژگي را برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب كه از مردم ديگر او را بهتر مي‌شناسد، براي او ذكر كرده و در رد ادعاي برادر خود و اثبات دروغ بودن آن، كتابي تأليف كرده و از جملۀ عبارات جامع و مختصر اين كتاب در تعريف وهابيت و بنيانگذارش اين است: امروز مردم به كسي مبتلا شده‌اند كه خود را به كتاب و سنت نسبت مي‌دهد و از علوم آن دو استنباط مي‌كند و از هر كس با او مخالفت كند باكي ندارد و مخالفان خود را كافر مي‌داند، در حالي كه يك نشان از نشانه‌هاي اجتهاد در او نيست بلكه سوگند به خدا حتي يك دهم از نشانۀ آن در او وجود ندارد، با اين وضع، گفتارش در بسياري از مردم نادان تأثير گذاشته پس «انالله وانا اليه راجعون» [به تاريخ نجد تأليف محمود شكري آلوسي، و الصواعق الالهيه في الرد علي الوهابيه، از شيخ سليمان بن عبدالوهاب، ص7 و فتنة الوهابيه ص5، مراجعه فرماييد].

ريشه‌هاي انديشۀ وهابيت

وهابيت داراي دو ريشۀ اصلي است؛ آشكار و پنهان.

ريشه آشكارش اين است كه مدعي توحيد كامل و خالص براي خدا و جنگ در مقابل شرك و بت‌پرستي مي‌باشد. اما از وجود اين اصل هيچ مصداق عملي در كيش وهابيت يافت نمي‌شود، چنان كه بر هركس نمايان است. ريشۀ پنهان در وهابيت، اين است كه اين فرقه ميان مسلمانان اختلاف مي‌اندازد و آشوب و جنگ بپا مي‌كنند و به استعمارگران غربي خدمت مي‌نمايند. و اين اصل مخفي، همان محور اصلي است كه تمام كوشش وهابيت از آغاز پيدايش تاكنون، گرد آن مي‌چرخد. و همين است ريشۀ واقعي كه اصل آشكار به منظور گمراه ساختن ساده لوحان و عامه مردم، در اختيار آن قرار گرفته است. شكي نيست كه شعار:(اخلاص توحيد و مبارزۀ با شرك) شعار پر جاذبه‌اي است كه پيروان وهابيت با تمام شور غرورشان زير چتر آن قرار مي‌گيرند در حالي كه نمي‌دانند، اين امر وسيله‌اي براي تحقق يافتن ريشۀ مخفي آن آيين است.

پژوهشگران در تاريخ وهابيت ، ثابت كرده‌اند كه اين مرام در اصل به فرمان مستقيم از وزارت امور مستعمرات بريتانيا به وجود آمده است، از باب مثال به كتاب(عمدةالاستعمار) تأليف خيري حماد(تاريخ نجد) از سنت جون فيلبي يا عبدالله فيلبي و كتاب (مذكرات حاييم وايزمن) نخستين رئيس دولت صهيونيسم و كتاب (مذكرات مستر همفر) و كتاب (الوهابية نقد و تحليل) از دكتر همايون همتي، مراجعه فرماييد.

منابع فكري وهابيت

در مسلك وهابيها عقايد به دو بخش تقسيم شده است: نخست آنچه در كتاب يا سنت دربارۀ آن نصي وارد شده و گمان وهابيون اين است كه اين بخش از عقايد خود را به طور مستقيم از كتاب سنت مي‌گيرند بدون اين كه در معناي آن، به اجتهاد هيچ مجتهدي رجوع كنند خواه آن مجتهد از صحابه باشد يا از تابعان و يا غير آنها از ائمه اجتهاد.

بخش دوم: عقايدي كه هيچ نصي دربارۀ آن وارد نشده و به گمان خود در اين امور به فقه احمد حنبل و ابن تيميّه مراجعه مي‌كنند.

اما، در هر دو امر شكست خورده و به تناقض گويي گرفتار و به كارهاي ناپسندي دست زدند، از جمله اين كه:

الف- وهابيان، نسبت به همان معاني كه خودشان از ظاهر برخي نصوص فهميدند تعصب ورزيدند، از اين رو با اجماع امت و تمام اصول مخالفت كردند و به اين دليل شيخ محمد عبده آنان را چنين تعريف كرده است: «فرقۀ وهابيه از هر تقليد كننده‌اي تنگ حوصله‌تر و خشن‌تر هستند و از اين رو بدون توجه به هر اصلي كه دين بر آن استوار است، تمسك و عمل به هر چه از لفظ فهميده مي‌شود را واجب مي‌دانند».[الاسلام و النصرانيه، تأليف محمد عبده و حاشيۀ رشيد رضا، ص97، چاپ دوم].

ب- وهابيان(كه مدعي پيروي از احمد حنبل هستند) به طور صريح با وي مخالفت كردند زيرا مسلمانان مخالف خود را كافر دانستند، با اين كه در فتاواي احمد حنبل هيچ چيزي را كه شاهد بر اين عقيده‌شان باشد نيافته‌اند، بلكه برعكس، تمام آراء و افكار او بر خلاف اين است يعني هيچ كس از اهل قبله را به انجام دادن گناهي، خواه كبيره باشد يا صغيره، كافر نمي‌داند مگر تارك نماز را.[العقيدة لاحمد بن حنبل 120].

همچنين نزد ابن تيميه هم چيزي كه گواه بر اين عقيدۀ وهابيه باشد، وجود ندارد بلكه آنچه از او نقل شده بكلي برعكس اين است...

ابن تيميه مي‌گويد: كسي كه موافقان خود را دوست بدارد و با مخالفان خود دشمن باشد و در جماعت مسلمين تفرقه ايجاد كند و كساني را كه در مسائل فكري و اجتهادي با او مخالفند كافر و فاسق شمارد و جنگ با آنان را مباح داند، خود از اهل تفرقه و اختلاف است.[مجموعۀ فتاواي ابن تيميه، ج3،ص349].

پس طبق عقيدۀ ابن تيميه فرقۀ وهابيه، اهل تفرقه و اختلاف مي‌باشند.

ج- عقيدۀ وهابيت راجع به قبور و مشاهد اقتضا مي‌كند كه خود احمد حنبل و گذشتگاني كه با وي موافق بوده‌اند همه‌اشان از مشركاني باشند كه دوري جستن از آنها و ريختن خون و تاراج اموالشان واجب است، زيرا ابن تيميه نقل كرده است كه احمد حنبل دربارۀ زيارت قبر امام حسين عليه السلام در كربلا و آنچه بر زاير لازم است آنجا انجام دهد، رساله‌اي نوشته است و نيز ابن تيميه گفته است: مردم در زمان احمد حنبل به قصد زيارت امام حسين عليه السلام مكرراً به كربلا مي‌رفتند،[كتاب رأس الحسين ابن تيميه كه با كتاب استشهادالحسين طبري چاپ شده ص 209].

اما به اعتقاد وهابيه، زيارت قبور و حضور در مشاهد، شركي است كه ريختن خون زايران و تاراج اموالشان را مباح مي‌سازد و با توجه به اين عقيده در حقيقت، وهابيت، نسبت به حنبل و معاصران و گذشتگان وي كه به زيارت اهل قبور مي‌رفته و آن را مستحب مي‌دانستند،‌حكم به شرك و مهدور بودن خون و تاراج اموال آنها داده‌اند.

بلكه لازمۀ گفتار وهابيان اين است كه تمام امت اسلام از آغاز، مشرك و كافرند و اين عقيده، صحابه را نيز در بر مي‌گيرد.

پس به چه دليل اين گروه خود را به حنبل و گذشتگان امّت اسلامي وابسته مي‌دانند؟

د- چنين فتوايي راجع به عقيدۀ وهابيت، نسبت به طلب شفاعت از پيامبر (ص) نيز گفته مي‌شود، زيرا آنها مي‌گويند: هركس بعد از فوت پيامبر(ص) از وي درخواست شفاعت كند شرك بزرگي را مرتكب شده، زيرا چنين فردي پيامبر(ص) را بت قرار داده و غير خدا را مي‌پرستد!. و به اين ترتيب خون و مالش را هدر مي‌دانند.[تطهير الاعتقاد، تأليف صنعاني،ص7].

با اين كه به نقل صحيح ثابت شده است كه بسياري از بزرگان صحابه و پيروان، اين كار را انجام مي‌دادند و خيلي زود، دعايشان مستجاب و حاجتشان برآورده مي‌شد.

ابن تيميه نيز در كتابش(الزياره، ج7، ص6-101) اين مطلب را درست دانسته و به طرقي چند با تفصيل آن را از بيهقي و طبراني و ابن ابي الدنيا و احمد بن حنبل و ابن سني نقل كرده و اعتراف نموده به اين كه برهان هم بر آن قائم است هر چند او خود در رأي، بر خلاف آن اصرار داشته است، جز اين كه ابن تيميه اين عمل شفاعت طلبي را مثل وهابيت شرك اكبر ندانسته است.

پس بر طبق عقيده وهابيت، اصحاب پيامبر(ص) و پيروانشان، جزء مشركاني هستند كه قتلشان واجب است. به عقيده وهابيت نه تنها اينها مشركند، حتي آنان كه بشنوند: صحابه و تابعان آنان، از پيامبر(ص) در خواست شفاعت كرده‌اند، اگر اين عمل را انكار نكنند و آنان را كافر ندانند، اينها نيز محكوم به هدر بودن خون و اموالشان هستند!.

شگفتا!!!!

با اين مرامي كه وهابيت دارند، ديگر چه كسي از اين امت را مسلمان مي‌دانند و به چه كساني از اسلاف و گذشتگان خود اقتدا مي‌كنند؟!!!

عقيدۀ وهّابيان دربارۀ صحابه

الف: در گذشته ثابت شد كه به مقتضاي عقيدۀ وهّابيت بيشتر صحابه محكوم به كفر و شرك‌اند و اين حكم دربارۀ گروه عمدۀ صحابه است كه پس از رحلت پيامبر(ص) زندگي مي‌كردند و شفاعت طلبي از (روح) آن حضرت يا طي مسافت براي زيارت قبر شريف وي را روا مي‌دانستند، يا مي‌ديدند و يا مي‌شنيدند كه اشخاصي اين امر را جايز مي‌دانند و حكم به كفر و شرك او نمي‌دادند و خونش را هدر و اموالش را مباح نمي‌دانستند!!

اين موضوع لازمۀ عقيدۀ وهّابيه و حكم فعلي آنهاست. اما آنگاه كه در گفتار زيركانه طفره مي‌روند و با سخناني به گمان خود احترام آميز با صحابه برخورد مي‌كنند، منظورشان فريب دادن اشخاص ساده‌لوح و گمراه ساختن عامّۀ مردم است (زيرا از اظهار عقيدۀ واقعي‌شان مي‌ترسند)، چنان كه دربارۀ تكفير صحابه نيز از ترس مردم با صراحت سخن نمي‌گويند.

ب: وهّابيان به اين حد اكتفا نكردند كه فقط دربارۀ پيروان بعد از پيامبر (ص) سخن بگويند، بلكه نسبت به صحابه‌اي كه در حيات آن حضرت از اطرافيان وي بودند نيز بدگويي و دست اندازي كردند...

محمدبن عبدالوهاب پايه گذار فرقۀ وهّابيه مي‌گويد: گروهي از صحابه كه در ركاب پيامبر(ص) جهاد مي‌كردند و با او نماز مي‌خواندند، زكات مي‌دادند، روزه مي گرفتند و حج مي‌كردند، در عين حال كافر و از اسلام دور بودند!! [الرسائل العمليۀ التسع تأليف محمد بن عبدالوهاب، رسالۀ كشف الشبهات، ص120،چاپ سال 1957م].

ج:آنچه اين عقيدۀ وهّابيه دربارۀ صحابه را تأييد مي‌كند، تأكيدي است كه نويسندگان و علماي آنها در دفاع از يزيدبن معاويه و ستايش از وي بكار مي‌برند، با اين كه تاريخ، دشمني مانند يزيد براي صحابه سراغ ندارد و سابقه ندارد كه كسي خون صحابه و نواميس آنها را مباح كرده باشد جز يزيد كه در واقعۀ حرّه ريختن خون و هتك عرض مسلمانان مدينه را بر لشكريانش حلال و آزاد ساخت كه سه شبانه روز مرداني را كشتند كه تمام آنها از صحابه و فرزندان صحابه بودند و نواميسي را بي‌آبرو ساختند كه از صحابه بودند، دوشيزگاني از صحابه را ازالۀ بكارت كردند تا آنجا كه هزار دختر، باردار شد در حالي كه معلوم نشد فرزندش از چه كسي است!!

عمل جنايتكارانه‌تر يزيد، پيش از داستان حرّه در كربلا واقع شد كه هجده نفر از خاندان پيامبر (ص) را به شهادت رساند كه در ميان آنها نوۀ آن حضرت و ريحانه‌اش حسين و فرزندان وي و فرزندان برادرش حسن عليه السلام بودند و ديگر فرزندانش و فرزندان آنها، حتي كودك شيرخوار وجود داشت.

جنايت ديگر يزيد، عمل وي در مكه مكرمه و به آتش كشيدن خانۀ كعبه بود...

آري اين است يزيدي كه وهّابيت او را مي‌ستايند. و چه كسي علت آن را مي‌داند! شايد به خاطر همين جنايتها و اعمال وي نسبت به صحابه و زنان و فرزندانشان از او ستايش مي‌كنند؟!

شگفت انگيزتر اين كه يزيد نماز نمي‌خوانده و شرب خمر مي‌كرده است... و بر طبق فقه ابوحنيفه كه وهّابيان خود را به آن پايبند مي‌دانند، تنها به سبب همين خلاف، بايد حكم به كفر وي بدهند، اما او را ستوده‌اند و معذورش مي‌دارند... پس چرا با اين كه به تمام افعال و خصال نامبردۀ يزيد علم دارند وي را مي‌ستايند، اما كساني را كه از (قبر) رسول اكرم شفاعت خواسته يا به قصد زيارت آن طي طريق مي‌كنند، كافر مي‌دانند، هر چند از بزرگان صحابه و تابعان و مجتهدان آنها باشد؟

آيا به خاطر اين است كه يزيد صحابۀ رسول خدا را نابود ساخته و از آنها هتك ناموس كرده و اموال و زراري آنها را بر ستمكاران مباح دانسته است؟!.

ادامه دارد......

+ نوشته شده توسط مهدي در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 11:42 |