يَـأَيُّها ﭐلَّذِينَ ءَامَنُواْ ﭐسْتَعِينُوا بِﭑلصََّبْرِ وَ ﭐلصَّلَوةِ إِنَّ ﭐللهَ مَعَ ﭐلصّبرين.
اي اهل ايمان در پيشرفت كار خود صبر پيشه كنيد و به ذكر خدا و نماز توسل جوئيد كه خدا ياور صابران است.
نماز ستون دين است.
نماز معراج مؤمن است......
يك روز و يك عهد
گروهبان، عرق پيشانياش را پاك ميكند. سينهاش را جلو ميدهد و با اخم گره شده در پيشاني، چند قدم به جلو بر ميدارد.
هواي تابستاني گرم و نفسگير است. سربازها در چند رديف پشت سر هم ايستاده و به گروهبان خيره شدهاند. لب و دهان همه خشك است. گروهبان، دو دستش را از پشت بر هم قلاب ميكند و بعد فرياد ميكشد:
- گروهان آزاد.......
سربازها در حالي كه پا به زمين ميكوبند، با فرمان گروهبان به خود تكاني ميدهند. غلامحسين به لب و دهن گندۀ گروهبان نگاه ميكند. سلاحش را دوش فنگ ميكند و به طرف اسلحهخانه راه ميافتد. عليرضا چند قدم به دنبالش ميدود و صدايش ميكند:
- افشردي!
غلامحسين سر بر ميگرداند. عليرضا با تعجب به لبهاي غلامحسين چشم ميدوزد.
- پسر، تو چقدر كله شقي! يعني تو با اين وضع كه دو ساعت يكبند دويديم، تشنه نيستي؟!
غلامحسين سرش را پايين مياندازد. عليرضا دست غلامحسين را ميگيرد و به طرف خود ميكشد.
- بيا برويم. اول آب ميخوريم، بعد سلاحمان را تحويل ميدهيم.
غلامحسين، خيره به چشمان عليرضا نگاه ميكند و سرجايش محكم ميايستد.
- چرا ايستادي؟!
در حالي كه هر دو دست او را در دست دارد، لب و لوچهاش را جمع ميكند:
- بابا، تو ديگر كي هستي؟ يعني ميخواهي بگويي كه بيخيالِ آب؟
غلامحسين، نگاهش را به سمت اسلحهخانه ميدوزد. عليرضا دستش را شُل ميكند:
- هر طور راحتي. من به عمرم آدمي مثل تو نديدهام.
غلامحسين براي آنكه عليرضا را نرنجانده باشد، دست رها شدهاش را به طرف او دراز ميكند و لبخند ميزند:
- اين همه ناراحتي براي آب خوردن من است؟ باشد...
فردا جلو چشم تو يك گالن آب ميخورم. راضي شدي عليرضا خان؟
عليرضا كه از رفتار غلامحسين راضي به نظر ميرسد، ابرو بالا مياندازد و ميگويد:
- چرا فردا؟
غلامحسين، دست او را ميفشارد و به آرامي ميگويد:
- يك موضوع خصوصي است. نداني، بهتر است.
از همديگر خداحافظي ميكنند. عليرضا هنوز به حرفهاي غلامحسين فكر ميكند. غلامحسين، سلاحش را به اسلحهخانه تحويل ميدهد و آرام به طرف آسايشگاه راه ميافتد. جلوي شير آب، غوغايي به پا است. سربازها كه از خشم گروهبان خلاص شدهاند، حالا با خيال آسوده از سر و كول هم بالا ميروند. تشنه زير شير ميروند و آب از صورت تا گردنشان را خيس ميكند. غلامحسين، آب نداشتۀ دهانش را قورت ميدهد. به ياد سه روز پيش ميافتد. از خود خجالت ميكشد. اين حالت، رنجش تشنگي را برايش دلپذيرتر ميكند. چند قدم به طرف آسايشگاه بر ميدارد. با ديدن لبهاي خيس، از رنجي كه براي تشنگي ميكشد، بيشتر لذت ميبرد. صداي شُرشُر آب را ميشنود. كمي دورتر به ديوار تكيه ميدهد و به آب خيره ميشود. غلامحسين دوباره به ياد قولي كه به خودش داده بود،ميافتد. با اين فكر، پشت از ديوار برميدارد و خود را به شير آب نزديك ميكند. چندنفري كه كنار شير آب حلقه زدهاند، آب را به سر و صورت هم ميپاشند. معلوم است كه پيشتر سيراب شدهاند. گلوي غلامحسين از تشنگي به سوزش ميافتد. با امروز، سه روز است كه قطرهاي آب از گلويش پايين نرفته است. دو روز پشت سر هم نماز ظهرش قضا شده بود.چارهاي جز تنبيه كردن خود نداشت.
- پس چرا نشسته و زل زدهاي به آب؟!
غلامحسين بيآنكه نگاه كند، صاحب صدا را ميشناسد. سرش را بيحال و بي رمق بالا ميبرد و تو چشمان گشاد شدۀ عليرضا لبخند ميزند.
- حالا چي شده تو زاغ سياه مرا چوب ميزني؟
عليرضا كنار غلامحسين مينشيند و با صدايي خفه ميگويد:
- من زاغ سياه تو را چوب نميزنم. الآن دو – سه روز است كه ميبينم يك قطره آب نميخوري. بعد از ناهار نميخوري، بعد از شام نميخوري. پسر، تو فكر كردهاي من پهپهام؟
غلامحسين دوباره لبخند ميزند و كف دستش را روي لبش ميگذارد. مثل خاك كوير داغ است و منتظر قطرهاي آب. عليرضا دستش را دراز ميكند تا شير آب را ببندد. غلامحسين ناگهان دست او را ميگيرد.
- نبندش. دلم ميخواهد آب را ببينم.
عليرضا ميزند زير خنده. آن قدر ميخندد كه اشك از چشمهايش سرازير ميشود.
- فكر ميكنم خُل شدهاي افشردي؟
غلامحسين سرش را بين دو دستش پنهان ميكند. شانههايش از هق هق گريه به لرزه ميافتد. عليرضا، مات مات نگاهش ميكند. وقتي غلامحسين سرش را بلند ميكند، چشمهايش مثل كاسهاي پر از خون قرمز است. عليرضا كه نميداند چه كار كند به نقطهاي خيره ميشود. ديدن لبهاي ترك خوردۀ غلامحسين، دلش را ريش ريش ميكند. دستش را روي شانۀ او ميگذارد و آرام ميگويد:
- آخر ... يك چيزي بگو ... چرا تو اين گرماي كشنده خودت را زجر ميدهي؟
روي لبهاي خشك و پوست پوست شدۀ غلامحسين دوباره خنده مينشيند. در حالي كه به قطرات آب خيره شده، زير لب ميگويد:
- با خود عهد كرده بودم: اگر نمازم قضا بشود، نخوابم. سه شب است كه نميخوابم. با خودم عهد كرده بودم: هر وقت نمازم قضا بشود، آب نخورم ... سه روز است كه آب نميخورم ... فقط به اميد بخشش از طرف خداي بزرگ.
عليرضا با چشمان از حدقه بيرون زده فقط نگاه ميكند. وقتي از شدت گريه شانههايش مثل كشتي بيلنگري بالا و پايين ميرود، غلامحسين آهسته ميگويد:
- نگران نباش. امروز روز آخر است.
***
ميرفتيم خط. عراقيها همه جا را ميكوبيدند. (شهيد افشردي) صداي اذان را كه شنيدگفت: "نگه دار نماز بخونيم."
گفتم: " توپ و خمپاره ميآد، خطر دارده." گفت: " كسي كه جبهه مياد، نماز اول وقت را نبايد ترك كنه."
***
حاج همّت، مقيد بود نمازش را اول وقت بخواند. شب پيش از عمليات مسلم بن عقيل، به خانه آمد. سر تا پايش خاك آلود بود. چشمانش قرمز شده بود . سينوزيت و سرما خوردگي داشت. اگر چه حرفي نميزد، ولي خوب معلوم بود كه خيلي بيمارياش شديد است. وضو گرفت تا نماز بخواند من گفتم: حال شما خوب نيست، اول غذا بخور، بعد نماز بخوان . حاجي گفت:" من به سرعت آمدهام تا نمازم را اول وقت بخوانم". آن شب، چنان بيحال بود كه من ترسيدم در حال نماز خواندن به زمين بيفتد، به همين خاطر، پهلويش ايستادم تا اگر خواست زمين بخورد، اورا بگيرم. با آن حال مريض، نميخواست، نمازش را از اول وقت، عقب بيندازد.
***
يك روز، در حالي كه سر و رويش خاكي بود، با يك ماشين لندكروز آمد به قرارگاه. گفتم: "بهتر است يك دوشي بگيريد." گفت:" اگر دوش بگيرم، اين حالي را كه دارم از دست مي دهم."
وضو گرفت، نمازش را خواند و دوباره برگشت به خط مقدم جبهه.
***
يك بار صاحب كار شهيد بروجردي نگذاشت كه به مسجد برود. بايد تدبيري ميانديشيد. حصيري برداشت و در گوشهاي از خيابان به نماز ايستاد. صحنه باشكوهي به وجود آمده بود؛ در سپاه هم، با هر كس كه ميخواست قرار ملاقات بگذارد، ميگفت: "ان شاءالله در نماز جماعت!"
***
جادههاي كردستان آن قدر نا امن بود كه وقتي ميخواستي از شهري به شهر ديگري بروي، مخصوصاً توي تاريكي، بايد گاز ماشين را ميگرفتي، پشت سرت را هم نگاه نميكردي. اما زين الدين كه همراهت بود، موقع اذان، بايد ميايستادي كنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلاً راه نداشت. بعد از شهادتش، يكي از بچهها خوابش را ديده بود
***
موقعي كه نزديك حرم حضرت زينب (س) رسيديم، وقت اذان مغرب بود. بچهها سر از پا نمي شناختند ميخواستند هر چه زودتر وارد حرم بشوند، حاج احمد متوسليان با يك لحن گرم و پر از ملاطفت گفت: برادرها! زيارت مستحب است و نماز واجب!... پس عجلو بالصلوة قبل الفوت!
***
شهيد مهدي باكري، وقت نماز كه ميشد، جلسه را تعطيل ميكرد تا بعد نماز.
***
حالا رابطه ما با نماز چطوريه؟
يا علي....


