تبليغاتX
فدايي سيد علي

4. حسادت

امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جایى مى‌فرماید: وَاللّهِ ما تَنْقِمُ مِنّا قُرَیشٌ اِلاّ اَنَّ اللّهَ اْختارَنَا عَلَیْهِمْ؛3 مخالفت طوایف دیگر قریش با ما (بنى هاشم) هیچ دلیلى ندارد مگر حسد! چرا که خداوند ما را بر سایر عرب برترى داده است (اشاره به این که پیامبر(صلى الله علیه وآله) و تمامى ائمه(علیهم السلام) از بنى هاشم هستند). قرآن کریم در این زمینه مى‌فرماید:

أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً؛4 آیا به مردم، به سبب آنچه خدا از فضل خود به آنان عطا کرده حسد مى‌ورزند؟ در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم، و به آنان ملکى بزرگ بخشیدیم.

هر کس هر آنچه لیاقت داشته به او داده ایم، و بر همین اساس به آل ابراهیم(علیه السلام) کتاب، حکمت و نبوت دادیم؛ آیا سایر مردم باید با آنها دشمنى کنند که چرا خدا این نعمت‌ها را به آنها داد و به ما نداد؟ این امر به سبب لیاقت آنها بود: اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛5 خداوند بهتر مى‌داند رسالت خود را در کدام خانواده و در کدام شخص قرار دهد. اما انسانى که مبتلا به حسد مى‌شود این مسایل را نمى‌فهمد! این احساس شیطانى وقتى در انسان پیدا شود، همه خوبى‌ها را زشت مى‌نمایاند. هر حُسنى به نظر او عیب مى‌آید و هر زیبایى در نظر او زشت جلوه مى‌کند. شخص حسود حتى حاضر مى‌شود جان خودش را بدهد تا کسى که نعمتى دارد از آن نعمت محروم شده و آسیبى به او برسد! همین عبدالله بن زبیر که ذکرش گذشت، در جنگ جمل مى‌گفت: بیایید مرا بکشید، اما مالک را هم بکشید! من حاضرم کشته شوم در صورتى که مالک هم کشته شود: اُقْتُلُونى و مالکاً معاً. حاضر بود خودش کشته شود تا مالک هم کشته شود! این نتیجه حسد است.

بنابراین یکى از عواملى که موجب مخالفت خواص با امیرالمؤمنین(علیه السلام) و به طور کلى با اهل بیت(علیهم السلام) شد مسأله حسد بود. ما باید از این امر عبرت بگیریم و سعى کنیم هر اندازه که مى‌توانیم خود را از این آفت دور نگه داریم. به طور کلى باید تلاش کنیم حب دنیا و دل بستگى به آن را در خود کاهش داده و سعى کنیم در دل ما ریشه پیدا نکند؛ تا در صورتى که با وظیفه شرعى تعارض پیدا کرد، نتواند مانع از انجام وظیفه شرعى شود. این کمترین حدى است که باید با حب دنیا مبارزه کنیم.

در آن زمان برخى که خودشان فقط پول و مقام و لذایذ دنیوى را مى‌شناختند و جنگ و صلحشان تنها بر سر همین مسایل بود، مى‌پنداشتند على(علیه السلام) نیز به دنبال دنیا و ریاست است! بر این اساس مى‌گفتند، حضرت على(علیه السلام) هم که جنگ به راه انداخته و یک روز با اصحاب جمل، روزى با معاویه و روزى نیز با نهروانیان مى‌جنگد، براى رسیدن به دنیا است! امیرالمؤمنین(علیه السلام) خود در این باره مى‌فرماید:

فَاِنْ اَقُلْ یَقُولُوا حَرَصَ عَلَى المُلْکِ وَ اِنْ اَسْکُتْ یَقُولُوا جَزَعَ مِنَ المَوْتِ؛6 اگر حرف بزنم، مى‌گویند براى حرص خلافت است و اگر سکوت کنم، مى‌گویند از مرگ مى‌ترسد!

امروزه نیز در جامعه خودمان شاهدیم که برخى افراد همین گونه‌اند و تمامى رفتارها و گفتارهاى دیگران را بر جناحى بودن، استفاده ابزارى از دین، ریاست طلبى و... حمل مى‌کنند. این گونه قضاوت بدان سبب است که اینان خودشان غیر از دنیا و حکومت و مقام چیزى نمى‌شناسند. آنان باور نمى‌کنند کسى براى خدا و براى انجام وظیفه شرعى حرفى بزند و کارى انجام دهد. خیال مى‌کنند هر کس حرفى مى‌زند، یا پول گرفته و یا به دنبال ریاست و مقامى است! از این رو اگر کسى از دین هم سخن بگوید، او را متهم مى‌کنند که از دین استفاده ابزارى مى‌کند. اینان نظیر همان کسانى هستند که حاضر بودند خودشان کشته شوند تا امثال مالک و حضرت على(علیه السلام) نیز کشته شوند؛ کسانى که غیر از حکومت و پول و مقام چیزى نمى‌شناختند.

در هر حال در مورد خصوص حسد نیز باید مراقب باشیم و بدانیم که حسد، گرچه در دل یک نفر باشد، مى‌تواند ملت و امتى را به آتش بکشاند. این تجربه یک بار در مورد امیرالمؤمنین على(علیه السلام) اتفاق افتاده و پس از آن نیز بارها تکرار شده است. عبدالله بن زبیر یک نفر بود، نه صد هزار نفر! حسد در دل او بود، نه در دل صد هزار نفر، اما این حسد شخصى چه آفت‌ها که به بار نیاورد! اگر فعلا حسد ما منشأ فسادى نمى‌شود براى این است که دست ما به جایى نرسیده است. این مارى است که در آستین است و وقتى که زمینه پیدا شود زهر خود را خواهد ریخت. همه، به خصوص جوانان و نوجوانان که هنوز در آغاز زندگى هستند و به آفت‌هاى اخلاقى کمتر مبتلا شده اند، باید سعى کنیم خود را از این رذیله بسیار خطرناک دور نگاه داریم. حسد جداً آفتى بسیار بد و خطرناک است. این آفت نه تنها براى خود انسان مضرّ است و ایمان انسان را از بین مى‌برد، بلکه مى‌تواند بلاهاى اجتماعى بزرگى را نیز به وجود آورد. اگر نگوییم بزرگ ترین عامل راه اندازى جنگ جمل، دست کم یکى از بزرگ ترین آنها حسد عبدالله بن زبیر بود.

5. انتقام جویى و کینه توزى

عامل دیگر در مخالفت با امیرالمؤمنین(علیه السلام) کینه توزى و حس انتقام جویى بود. در آغاز رشد اسلام، وقتى که جامعه اسلامى در مدینه تشکیل گردید مسلمان‌ها هم از لحاظ افراد و هم از لحاظ امکانات در نهایت ضعف بودند. در چنین شرایطى جنگ بدر شروع شد. در یک سو، در جبهه کفار و مشرکان، قوى ترین یلان و شجاعان عرب قرار داشتند و در سوى دیگر، عده‌اى مسلمان آواره، فقیر و ضعیف، که از نظر تعداد و امکانات بسیار کمتر و ضعیف تر بودند.

در این جنگ امیرالمؤمنین (علیه السلام) مهم ترین نقش را ایفا کرد و به تنهایى عده زیادى از پهلوانان سپاه دشمن را به قتل رساند؛ از جمله، برادر، دایى و جد معاویه به دست حضرت على(علیه السلام) کشته شدند. این سه تن عبارت بودند از: حنظلة بن ابى سفیان، (برادر معاویه)، ولید (دایى معاویه) و عُتْبه (جد معاویه). کسى که سه نفر از نزدیکانش در یک جنگ به دست على(علیه السلام) کشته شده‌اند آیا به حکومت على(علیه السلام) و اطاعت آن حضرت تن مى‌دهد؟ مگر ایمانى قوى وجود داشته باشد که حساب را حساب ایمان و کفر ببیند و نگاهش به این قضیه این گونه باشد که کفار کشته شدند و اسلام پیروز شد. اما چنین ایمانى در دل مثل معاویه‌اى پیدا نمى‌شود. چنین ایمان‌هایى را باید در امثال على(علیه السلام) جستجو کرد که مى‌فرمود:

وَ لَقَدْ کُنّا مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلى الله علیه وآله) نَقْتُلُ آبائَنا وَ اَبْنائَنا و اِخْوانَنا و اَعْمامَنا؛7 و ما در رکاب پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) پدران و پسران و برادران و عموهایمان را مى‌کشتیم.

نگاه نمى‌کردیم چه کسى طرف ما است، بلکه به تبعیت از منطق قرآن چون در جبهه کفر بود با او مى‌جنگیدیم:

قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهاد فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأمْرِهِ؛8 اگر پدر، مادر، همسر، مال و اموال، کسب و کار و خانه هایتان را از خدا و جهاد در راه او دوست تر مى‌دارید، منتظر عذاب خدا باشید. براى مسلمان، در مقابل خدا هیچ چیز دیگرى نباید مطرح باشد. پدر، مادر، فرزند، همسر و یا هر کس دیگر وقتى کافر بود، دشمن خدا است و باید با او مقابله کرد.

اما معاویه چنین ایمانى نداشت. کینه کشته شدن جد، دایى و برادرش در یک جنگ به دست على(علیه السلام) هیچ گاه از دل او بیرون نمى‌رفت. امثال او نیز کم نبودند؛ کسانى که نزدیکانشان به دست حضرت على(علیه السلام) کشته شده بودند. از این رو امیرالمؤمنین(علیه السلام) خود مى‌فرماید: أَلا اِنَّها اِحَنٌ بَدْرِیَّةٌ وَ ضَغایِنُ اُحُدِیَّةٌ وَ اَحْقادٌ جاهِلِیَّةٌ؛9 آنچه باعث مى‌شود اینان با من بجنگند کینه‌هاى بدر، خیبر، حنین، احد و کینه‌هاى جاهلى است که در دل‌هاى آنها است. در دعاى ندبه نیز مى‌خوانیم: اَحْقادَاً بَدْرِیَّةً وَ خَیبَرِیَّةً وَ حُنَیْنِیَّةً وَ غَیْرَهُنَّ فَاَضَبَّتْ عَلى عَداوَتِهِ وَ اَکَبَّتْ عَلى مُنابَذَتِهِ. گرچه هر کدام از این کینه‌ها در دل یک نفر بود، اما آنان در مجموع دست به دست هم دادند و تصمیم گرفتند که مانع حکومت حضرت على(علیه السلام) شوند.

ملاک حب و بغض در اسلام

نکته‌اى که مناسب است در این جا به آن اشاره کنیم این است که مسلمان واقعى باید ملاک دوستى و دشمنى هایش فقط خدا، دین و ایمان باشد. بر اساس این ملاک، در این زمان ما باید کسانى را که موافق اسلام و نظام اسلامى هستند ـ چه خویش و چه بیگانه ـ مثل جان خود دوست داشته و از ایشان حمایت کنیم، و کسانى را هم که با این نظام مخالفند و در صدد براندازى آن هستند و علیه آن توطئه مى‌کنند دشمن بداریم و با آنان مخالفت کنیم؛ کسانى که نمى‌خواهند احکام اسلامى اجرا شود و با صراحت مى‌گویند ما طرفدار سکولاریزم و تفکیک دین از سیاست هستیم. آنان دین را به حاشیه مى‌رانند و معتقدند دین نباید در متن زندگى مردم جایى داشته باشد.

علت مخالفت این گونه افراد با ولایت فقیه و شوراى نگهبان نیز این است که این دو، با دموکراسى مورد نظر آنها سازگار نیستند. البته مشکل اصلى آنها اسلام است و گاهى نیز تصریح مى‌کنند که در مورد دموکراسى، مشکل ما با اسلام است و باید اسلام را برداریم تا بتوانیم کشورى دموکراتیک داشته باشیم! مبلّغ و مظهر اسلام نیز روحانیت است. از این رو براى کنار زدن اسلام باید با روحانیت مقابله کرد و آن را کنار زد. یکى از پایگاه‌هاى مهم اجرایى روحانیت نیز شوراى نگهبان است که مانعى مهم بر سر راه اسلام زدایى و سکولاریزه کردن جامعه است. بنابراین براى کنار زدن اسلام حتماً باید کارى کرد که بساط شوراى نگهبان برچیده شود. هم چنین به طور کلى باید موادى از قانون اساسى، نظیر اصل ولایت فقیه، را که به نحوى متضمن حفظ اسلامیت نظام است به چالش کشید و براى حذف یا تغییر آنها تلاش کرد. از این رو اصلاحات مورد نظر آقایان در حقیقت این است که اسلام را کنار بزنند و فرهنگ و شیوه زندگى مردم ما را به شکل غربى درآورند و کشورى ایده آل مثل آمریکا بسازند!! آمریکا نیز هم چنان که در انتخابات ریاست جمهورى اخیر این کشور (سال 2000) دیدیم، یعنى همان کشور رسوایى که مردم آن چنان در تعیین حکومت نقش دارند که مى‌توان با تقلب و جا به جا کردن فقط چند رأى، یک نفر را بر سرنوشت 250 میلیون نفر حاکم کرد! آیا دموکراسى از این بهتر مى‌شود؟! و ما براى رسیدن به چنین حکومت ایده آلى باید اسلام را کنار بگذاریم!

دموکراسى و آزادى مورد نظر این عده بدین معنا است که ولایت فقیه و شوراى نگهبان کنار بروند و افراد لاابالى با دریدن پرده‌هاى حیا و شرم و عفت بتوانند آزادانه به مشروب خوارى و فساد و فحشا و رواج منکرات بپردازند و هر کس هر کارى خواست، انجام دهد! متأسفانه در این چند سال که بر اجراى این نوع دموکراسى بیشتر تأکید گردیده، نتیجه آن شده که دین بیشتر به حاشیه رفته، شخصیت‌هاى دینى تضعیف شده‌اند و روز به روز فحشا و فساد بیشتر شده است. اگر این روند ادامه پیدا کند کم کم به همان حکومت ایده آل آمریکایى مى‌رسیم!

در هر حال، اگر مى‌خواهیم اسلام باشد، باید دوستى‌ها و دشمنى هایمان را بر محور خدا قرار دهیم. هر کس باید به دلش مراجعه کند و ببیند این که کسى را دوست مى‌دارد، آیا براى این است که مؤمن و خداپرست است یا صرفاً بر اساس منافع شخصى و مسایل باندى و حزبى و جناحى است؟ و آیا چون در جهت هوا و هوس‌هاى من گام برمى دارد به او رأى مى‌دهم یا چون مى‌خواهد احکام اسلام را اجرا کند؟

 

1. بقره (2)، 8.

2. ر.ک: ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، باب 56، و قاضى نورالله شوشترى، الصوارم المهرقة فى نقد الصواعق المحرقه، ص 97. البته عبارت عربى که در متن از قول عبدالله بن زبیر نقل شده، با آنچه در این دو کتاب آمده اندکى اختلاف دارد.

3. نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدى، خطبه 33 (در نسخه فیض الاسلام این جمله وجود ندارد).

4. نساء (4)، 54.

5. انعام (6)، 124.

6. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 5.

7. همان، خطبه 55.

8. توبه (9)، 24.

9. بحارالانوار، ج 32، باب 12، روایت 472.

 

در پرتو ولايت - علامه مصباح يزدي

 

+ نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 17:17 |

نقدي بر سخنان موهن فرد شاخص مدعي اصلا‌حات

كتاب و سنت و اسلام فقاهتي، خانه‌ نشين نمي شوند

قاسم روانبخش

شهيد بهشتي در رنجنامه‌اي كه خطاب به حضرت امام (ره) نوشته‌اند،(1) دوگانگي موجود ميان مديران كشور را به اختلاف دو بينش مرتبط دانستند. «بينش اول معتقد و ملتزم به فقاهت و اجتهاد؛ اجتهادي كه در عين زنده و پويا بودن، بايد سخت ملتزم به وحي و تعبد در برابر كتاب و سنت باشد و ديگري در پي انديشه‌ها و برداشت‌هاي بينابين كه به كلي از وحي بريده است و نه آن‌ چنان كه بايد و شايد در برابر آن متعبد و پاي‌بند، بينش اول به نظام و شيوه‌‌اي براي زندگي امت ما معتقد است كه در عين گشودن راه به سوي همه نوع پيشرفت و ترقي، مانع حل شدن مسلمان‌ها در دستاوردهاي شرق يا و غرب باشد و آنان را بر فرهنگ و نظام ارزشي اصيل و مستقل اسلام استوار دارد بينش‌ ديگر با حفظ نام اسلام و بخشي از ارز‌ش‌هاي آن، جامعه را به راهي مي‌كشاند كه خود به خود درها را بر روي ارزش‌هاي بيگانه از اسلام و بلكه ضد اسلام مي‌گشايد.» (2) آن روز‌ها از بينش‌ اول به خط امام (ره) تعبير مي‌شد و رهبري اين جريان فكري را حضرت امام به عهده داشت و شخصيت‌هايي چون شهيد بهشتي، شهيد باهنر آيه`‌ا... خامنه‌اي، شهيد رجايي و... از متفكران اين بينش به حساب مي‌آمدند. در مقابل، جريان فكري جبهه ملي، نهضت آزادي، گروه‌هاي التقاطي مانند مجاهدين خلق (منافقين)، جريان بني‌صدر، جنبش مسلمانان مبارز (دكتر پيمان) و... بينش دوم را نمايندگي مي‌كردند. بني صدر نيز در جايگاه رياست جمهوري نقش رهبري آن جريان و بينش را ايفا مي‌كرد. براساس نقل آقاي موسوي خوئيني‌ها در نطق مربوط به استيضاح بني‌صدر، «بني‌صدر مسلمان است ولي نه اسلام مبتني بر فقاهت اسلامي بلكه اسلامي از پيش خود ساخته.»(3) وي در ادامه به نقل خاطره‌اي مي‌پردازد: در جمعي كه آقاي حبيبي، محمد مجتهدشبستري و سيد احمدخميني بوده‌اند يكي از حضار پرسيده است: خط امام يعني چه؟ و آقاي خوئيني‌ها اين‌گونه پاسخ داده است: «خط امام ابعاد مختلفي دارد. در خط امام اگر كسي بگويد كه سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران در رابطه با خط امام مشخص نيست، مثل اين است كه بديهي‌ترين بديهيات را انكار كند، مگر اين كه آمريكا را دشمن شماره يك نداند در بعد اقتصادي و مسائل عبادي، خط امام احكام و قوانين اسلام را كه مبتني بر مبناي استنباط فقه شيعي است، قبول دارد نه چيز ديگر. آقاي بني‌صدر در اين هنگام سرش را به طرف من خم كرد و دستش سپر دهانش قرار داد و گفت: اگر خط امام اين است، من هم اين فقاهت، را قبول ندارم! موسوي‌ خوئيني‌ها سپس خطاب به نمايندگان مجلس مي‌گويد: «آقاي بني‌صدر احكام و مقررات اسلامي مبتني بر فقاهت فقهاي شيعه را قبول ندارد. ميراث امام صادق (ع) را كه دست به دست توسط فقهاي بزرگ اسلام به دست اين نسل رسيده است- كه امام يكي از بهترين وارثان اين فقه است- قبول ندارد و اين اتفاقي نيست كه آقاي بني‌صدر با خط آمريكايي جبهه ملي هماهنگ مي‌شود و لايحه قصاص را يك حكم غير انساني مي‌داند و با اين وقاحت بي سابقه، جبهه ملي و همسنگرانشان دل امام را درد مي‌آورند و امام با امتش به درد دل مي‌نشيند

وي در پايان تصريح مي‌كنند «ما مبارزه با امپرياليزم را از يك مسلمان بدون تعبد به احكام نوراني اسلام هرگز نمي‌پذيريم

شهيد بهشتي در بخش ديگري از نامه سراسر رنج خود به امام (ره) بر اين نكته تاكيد كرده‌اند كه «اگر اين دو بينش در اداره امور جمهوري اسلامي ادامه يابد،‌ نه كارهاي جاري مردم سر و سامان پيدا مي‌كنند، نه مشكلات موجود ديني، فرهنگي، اخلاقيات اجتماعي و اقتصادي اين مردم رنجديده و محروم و ايثارگر با سرعت و قاطعيت كافي حل مي‌شود و نه مي‌توان براي آينده طرح‌هاي اصيل اسلامي ريخت و به مرحله عمل درآورد»

در پايان نامه با تاكيد بر اهميت بينش اول (خط امام) مي‌نويسد: «نظر ما اين است كه رشد كمي و كيفي دارندگان بنيش اول به لطف الهي امروز به آن درجه رسيده است كه نهادهاي لشكري و كشوري به وسيله صاحبان اين نوع بينش اداره شود و اداره جمهوري اسلامي بر پايه يك بينش استوار گردد

آن روز، يعني در آغاز دهه اول انقلاب با شهادت شهيد بهشتي و 72 تن از يارانش و شهادت شهيدان باهنر و رجايي و شهداي محراب و... اميد آن شهيد بزرگ تحقق يافت و بينش اول با رياست جمهوري حضرت آيه‌الله خامنه‌اي عنان حكومت را به دست گرفت، ولي به معناي آن نبود كه بينش دوم كاملا متلاشي شده و مرده باشد. طرفداران بينش دوم با جمع‌آوري عده وعده و برنامهريزي، و به تعبير شهيد بهشتي با «حفظ نام اسلام»! تلاش كردند تا حكومت را در دست گرفته و به تعبير آن شهيد «جامعه را به راهي بكشاند كه خود به خود درها به روي ارز‌ش‌هاي بيگانه از اسلام و بلكه ضد اسلام بگشايد.» از اين رو پس از رحلت حضرت امام (ره) بار ديگر اختلاف دو بينش به نراعي سخت در عرصه سياست و حكومت و اقتصاد و فرهنگ تبديل شد؛ رهبري بينش اول (خط اصيل امام ره) را حضرت آيه`‌ا... خامنه‌اي به عهده گرفت و شخصيت‌هايي مانند حضرات آيات جوادي‌آملي، مصباح يزدي و... از متفكران اين جريان فكري به حساب مي‌آيند. بينش دوم را احزاب و گروهايي مانند گروهك منحله نهضت آزادي، سازمان نامشروع مجاهدين انقلاب، كارگزاران سازندگي، مشاركت و... و شخصيت‌هايي چون عبدالكريم سروش، مجتهدشبستري، محمد خاتمي، بهزاد نبوي، آغاجري و... نمايندگي مي‌كردند. بيش از يك دهه از عمر انقلاب اسلامي تا اوايل سال 84- با حاكميت بينش دوم سپري شد. مقام معظم رهبري در جمع اعضاي دولت نهم در اين باره مي‌فرمايند: «متاسفانه در برخي اوقات گذشته، مي‌ديديم كه بعضي از كساني كه مرتبط با مسوولين بودند يا حتي خودشان مسؤول يك بخش بودند، كانه از گفتمان انقلاب در مقابل ديگران شرمنده‌اند و خجالت مي‌كشيدند كه حقايق انقلاب را بر زبان جاري كنند يا آن‌ها را پي‌گيري كنند يا به آن‌ها اهميت بدهند! اين براي يك جامعه خيلي بلاي بزرگي است، اين را شما نداريد.» در دهه دوم انقلاب كه به يك معنا مي‌توان دهه فاصله‌گرفتن از آرمان‌هاي انقلاب و امام (ره) ناميد، تلاش شد تا سكولاريسم، ليبراليزم، غرب باوري و تجددطلبي، در بدنه كشور نهادينه شود. و شاخص‌هاي اصلي انقلاب اسلامي يعني «عدالت خواهي، استقلال و آزادي به معناي حقيقي كلمه، استكبارسيتزي و منفعل نشدن در مقابل دشمن، مردم‌گرايي، مستضعف نوازي و گرايش به طبقات محروم،‌ و پرهيز از اسراف و زندگي اشرافي‌گري» فراموش‌ گرديد! در اين دهه، رئيس جمهور اصلاحات، رسما از ضرورت محدود شدن دين در برابر آزادي (ليبراليستي) دم مي‌زد(8) و هم فكران وي مدام بر طبل ناكار‌آمدي دين، جامع نبودن آن و ضرورت جايگزيني مواد اعلاميه حقوق بشر‌ به جاي، اصول‌ و ارزش‌هاي ديني و قرار دادن مردم در برابر خدا! مي‌كوبيدند تا به تدريج به يك باور تبديل شود. براي يادآوري به تعدادي از آن اظهارنظرها كه مشتي از خروار است، اشاره مي‌كنيم.

1. احكام كيفري اسلام كارآيي ندارد و موجب رواج خشونت مي‌گردد.(9)

2. آن‌چه پيامبر از طريق كتاب و سنت پياده نمود و احكامي كه بيان كرد، اقدامات ممكنه و مقرور آن زمان بود، ما هم مطابق زمان خود، بايد اقدام كنيم(10)

3. آيا امروز هم مسلمانان موظفند به همان مضمون آيات قرآن عمل كنند؟ مثلا آيا اكنون هم بايد به مضمون آيه قصاص عمل كنند؟... نمي‌توان از يك سو گفت ديانت عين سياست است و اسلام با سياست كار دارد و از سوي ديگر احكام آن را لايتغير دانست»(!11)

4. تمام احكام حقوقي و اجتماعي اسلام، متناسب با جامعه زمان پيامبر بوده و موقتي‌اند؛ تغيير و تبدل در ذات حكم حقوقي و اجتماعي خوابيده است. (12)

5. فقه، قابليت اجرا در همه زمان‌ها را ندارد و حكومت ديني به معناي اجراي احكام شريعت نيست.(13)

6. دين در تمام زمينه‌هاي اقتصاد، حكومت، تجارت‌، قانون، اخلاق، ارزش‌ها و اعتقادات و غيره احكامي حداقلي دارد و اكثر را به عقل بشري واگذار نموده است.(14)

7. جهان مدرن، پرده از رازهاي موهوم ديني برداشته و دين را از صحنه اجتماع به يك حيطه كاملا فردي عقب رانده است.(15)

8. اسلام هيچ حكمي در باب سياسيات، نسبت به مسائل عصر ما ندارد و بسياري از فتاواي فقها در اين زمينه توجيه عقلاني ندارد، حتي احكام جزايي اسلام هم مي‌تواند مشمول مرور زمان گردد(!16)

9. در مسائل حكومت و سياست، فعل و قول معصوم حجت نيست؛ زيرا اين قبيل احكام، تاريخي و زماني‌اند آن‌چه در صدر اسلام بوده‌، بايد با قوانين امروز حقوق بشر سنجيده شود! ممكن نيست پايه‌هاي اصلي زندگي سياسي و اجتماعي انسان بر استنباط از متون ديني مبتني شود(!17)

10. با استناد! به سخنان حضرت امام(ره) اگر مردم چيزي بخواهند ما نمي‌توانيم خلاف آن عمل كنيم نه خداوند اين اجازه را به ما داده است و نه پيغمبر؛ گرچه فكر كنيم مردم اشتباه مي‌كنند(!18)

11. و تازه‌ترين اظهارات، سخنان انحرافي و موهن عضو شاخص مجمع روحانيون مبارز و جبهه اصلا‌حات است كه خود را براي رياست جمهوري مجدد آماده مي‌كند وي در ديدار با زنان حزب مشاركت كه به بررسي «جايگاه زن در قرآن» پرداخته مي‌گويد «اين سخن عبدالكريم سروش و مجتهد شبستري كه وحي الهام بر پيامبر بوده و ماهيت قرآن بر ما آشكار نيست و نمي‌توان به آن استناد كرد درست است»! «در حال حاضر مطالب قرآن با برخي دريافت‌هاي بشري سازگار نيست؛ چرا كه احكام آن متناسب با زندگي قبيله‌اي است و اگر بپذيريم احكام كتاب آسماني مسلمانان قطعي و جاودانه است، بايد بگوييم كه زندگي مورد نظر اسلام زندگي قبيله‌اي است!» وي مدعي شده است در زمان حاضر بنابر ادله‌اي كه ذكر كرده، قرآن كريم براي ما قابل استناد نيست! كيهان، 12/6/87، ص 2

همان‌گونه كه ذكر شد، اظهارات فوق را نمايندگان بينش دوم (مخالف اسلام فقاهتي) رهبري مي‌كنند و به تعبير اكبر گنجي يكي ديگر از افراد اين جريان فردي كه مي‌گفت بايد امام را به موزه تاريخ سپرد! در صدد حذف بينش اول - خط امام- از جامعه بوده‌اند. از عبدالكريم سروش كه يك چهره كت و شلواري فرنگ برگشته با تخصص داروسازي لباس اسلام شناسي است! بيش از اين انتظار نيست. از محمد مجتهد شبستري كه در دهه اول انقلاب هم از همكاران بني‌صدر بود و از كانديداهاي دفتر همكاري رئيس جمهور (بني‌صدر) با مردم در شبستر و آن زمان هم از بينش دوم دفاع مي‌كرد، انتظار نيست؛ چرا كه او اكنون با خلع لباس روحانيت از خود اين‌گونه وانمود مي‌كند از پوست هوت ديني و اسلامي خارج شده است! ولي از امثال آقاي خوئيني‌ها كه روزي در مجلس شوراي اسلامي- چنان‌كه در سطرهاي پيشين آورده شد- بزرگ‌ترين جرم بني‌صدر را «قبول نداشتن احكام و مقررات اسلامي مبتني بر فقاهت فقهاي شيعه و ميراث امام صادق (ع)« اعلام مي‌كنند و سال‌ها با امام (ره) كه «يكي از بهترين وارثان اين فقه (امام صادقهستند مرتبط بوده انتظار نمي‌رود اسلام فقاهتي را كنار بگذارد و بگويد: «امام معتقد است اگر مردم چيزي را بخواهند -حتي اگر فكر كنيم اشتباه مي‌كنند- نمي‌توانيم خلاف آن را عمل كنيم نه خداوند به ما اين اجازه را داده و نه پيغمبر (ص)«! اين در حالي است كه آيه و ماكان لمؤمن و لا مومنه اذاقضي‌الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم»(19) و ديگر آيات قرآن خلاف ادعاي آقاي خوئيني‌ها را ثابت مي‌كند و مي‌فرمايد: مردم در امور خودشان حق مخالفت با حكم خدا و پيامبر ندارند و اگر قرار بر اين باشد كه خداوند هر آن چه را كه مردم مي‌خواهند- هر چند اشتباه باشد- مبناي عمل قرار دهد فرستادن پيامبران و امامان و كتب آسماني و تمام الزام‌ها و تكليف‌ها لغو و بيهوده خواهد بود! در حالي كه چنين چيزي قطعا از خداي حكيم محال است. شگفت‌تر از آن اين‌كه آقاي خوئيني‌ها در 27 سال پبيش يك رئيس جمهور كت و شلواري را كه جرات تصريح بر ضرورت كنار گذاشتن اسلام فقاهتي نداشت و فقط از لوازم سخنانش يا در جلسه خصوصي «در حالي كه دستش را جلوي دهانش گرفته بود» بوي توهين مي‌آمده، محكوم و مهم‌ترين دليل بر عدم كفايت سياسي وي را قبول نداشتن اسلام فقاهتي مبتني بر كتاب و سنت ارائه مي‌كند و نامبرده با آراي نمايندگان از كار بركنار مي‌شود؛ اما در سال 76 از فردي حمايت مي‌كنند كه در لباس روحانيت با همان تفكر بر مسند رياست جمهوري مي‌نشيند و عجيب‌تر از آن، اين‌كه در تازه‌ترين اظهاراتش در جمع زنان حزب مشاركت، مهر تاييد بر حرف‌هاي انحرافي عبدالكريم سروش و مجتهدشبستري زده، صريح‌تر از گذشته مي‌گويد: در زمان حاضر قرآن كريم قابل استناد نيست! چرا كه احكام آن متناسب با زندگي قبيله‌اي است»! به راستي آيا چنين شخصي با چنين تفكري- كه اسلام فقاهتي مبتني بر قرآن و سنت را ناكارآمد مي‌داند- از نظر آقاي خوئيني‌ها براي پست رياست جمهوري آينده كفايت سياسي دارد؟ و آيا شوراي نگهبان قانون اساسي- مبتني بر اسلام فقاهتي- مي‌تواند او را براي اجراي چنين قانون اساسي‌اي تاييد صلاحيت كند؟! در اين جاست كه فرمايش مقام معظم رهبري مصداق مي‌يابد كه برخي از مخالفان گفتمان دولت نهم- گفتمان امام و انقلاب- از «پشيمان شده‌ها و برگشته‌ها هستند».

در پايان، اين نكته شهيد بهشتي را مورد تاكيد قرار مي‌دهيم: «اگر اين دو بينش در اداره امور جمهوري اسلامي ادامه يابد، نه كارهاي جاري مردم سر و سامان پيدا مي‌كند، نه مشكلات موجود ديني، فرهنگي، اخلاقيات اجتماعي و اقتصادي اين مردم رنجديده و محروم و ايثارگر با سرعت و قاطعيت كافي حل مي‌شود و نه مي‌توان براي آينده طرح‌هاي اصيل اسلامي ريخت و به مرحله عمل درآورد... نظر ما اين است كه رشد كمي و كيفي دارندگان بينش اول (اسلام فقاهتي و خط اصيل امام) به لطف الهي امروز به آن درجه رسيده است كه نهادهاي لشكري و كشوري به وسيله صاحبان اين نوع بينش اداره شود و اداره جمهوري اسلامي بر پايه يك بينش استوار گردد.» و اين درست همان نكته‌اي است كه مقام معظم رهبري امروز بر آن پافشاري مي‌كنند و مي‌فرمايند: «بايد به دستورات و احكام اسلامي و مباني انقلاب اسلامي به طور حقيقي اعتقاد داشت و ادبيات و گفتار خود را به گونه‌اي تنظيم كرد كه حاكي از اعتقاد واقعي به اين مساله باشد؛ چرا كه حل مشكلات در گرو عمل به دستورات اسلام است»(20) و درباره خطر بازگشت جريان فكري يا بينش دوم هشدار داده، فرمودند: «برخي تلاش دارند تا دهه اول انقلاب و مواضع امام خميني(ره) را تخطئه كنند‌، در حالي كه مواضع امام(ره) و جهت‌گيري نظام در دهه اول (بينش اول) كاملا درست بود و جهت‌گيري كنوني نظام اسلامي نيز همان جهت‌گيري‌هاي دهه اول انقلاب اسلامي است.»(21) حمايت‌ خاص مقام معظم رهبري از دولت نهم نيز به همين دليل است و دشمني دشمنان خارجي و داخلي كه همانند جنگ احزاب، دولت نهم را نشانه رفته‌اند نيز از همين واقعيت سرچشمه مي‌گيرد. اين نكته را مقام معظم رهبري در ديدار با هيات دولت خطاب به رئيس جمهور و اعضاي دولت تصريح كردند: «مي‌بينيد همه‌شان- واقعا مثل جنگ احزاب- دست به دست هم داده‌اند و دارند فشار مي‌آورند كه اين دولت را بكوبند- هدف واقعيشان هم اين دولت يعني آقاي احمدي‌نژاد و شماها نيست. البته آماج اين دعواها شماييد، اما هدف واقعي، انقلاب است يعني (بينش اول)، هدف واقعي نظام است. شماها هم چون حرف نظام را مي‌زنيد طبعا آماج اين تهاجم‌ها قرار مي‌گيريد.»(22)

پي‌نوشت‌ها

1. 22/12/1359

2. بازخواني پرونده يك رئيس جمهور، ص 316

3. همان، ص 235

4. همان، ص 236-235

5. همان، ص 222

6. همان، ص 223

7. جمهوري اسلامي، 5/6/87، ص12

8. كيهان، 9/6/87، ص3 سخنان مقام معظم رهبري در جمع خبرگان رهبري

9. سخنراني در دانشگاه تهران به مناسبت سالگرد دوم خرداد

10. مهرانگيزكار، ماهنامه كيان، بهمن 77

11. محمد مجتهدشبستري، ماهنامه زنان، آبان ،87 ص 21-22

12. مجتهد شبستري، 29/1/79 هفته‌نامه آبان، ص 4

13. عبدالكريم سروش، ماهنامه زنان، دي، 87 ص 32-33

14. عبدالكريم سروش، ماهنامه كيان، فروردين 77

15. تقي رحماني‌، هفته‌نامه پيام هاجر، آبان 77

16. سروش، ماهنامه كيان، مرداد 87

17. مجتهد شبستري، ماهنامه كيان، فروردين 78

18. موسوي خوئيئني‌ها، روزنامه ياس نو، 18/4/82

19. هيچ مرد و زن مومني حق ندارد. در برابر حكم خدا (حكمي كه مربوط به خود مردم است) و پيامبرش به مخالفت برخيزند.

20. كيهان، 9/6/87، ص3

21. همان.

22. جمهوري اسلامي، 5/6/87،

 

+ نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 8:36 |